Calm down & enjoy the ride

شنبه‌ای ادیسه ۲۰۰۱ رو دیدم. خوب که فکر میکنم اولین‌ بار توی شبکه چهار دیدمش و برام در مقایسه با کتابش بقدری خسته کننده بود که کانال رو عوض کردم. ده سال بعدتر روی پرده سینما قلهک یک بار دیگه امتحانش کردم. خسته نشدم و خوابم هم نبرد. اما حتا اندازه نصف  ر   محو فیلم نشدم. وسط فیلم به اسمس‌بازی روآوردم و اعتراض خودم  به ضرب‌آهنگ  فیلم رو به صورت عملی نشون دادم.
فیلم‌بین نیستم و موقع تماشای فیلم ذهنم به همه‌ی دنیا سرک میکشه. از حال رعایا باخبر میشه، مالیات‌ها رو جمع میکنه و تو نمازجمعه خطبه میخونه. کارکرد فیلم توی خونه ما به شکل: بیا با هم فیلم ببینیم درومده!
یا خانواده رو کنار هم جمع میکنه یا برای بابا لالایی میخونه… 
توصیف دقیق فیلم و سینما برام به شکل چسب درومده. چسبی که دو ساعت تو رو کنار دوست‌هات نگه میداره و بعدش کش میاد تا درباره‌اش حرف بزنید و خاطره بسازید.
خوی قبیله محورم نه درمورد فیلم بلکه درباره‌ی هرچیزی بجز توالت و حمام نمود داره و اجبار به فعالیت اجتماعی توی وجودم زبونه میکشه. بقدری که برای رفتن تا بقالی جونم بالا میاد اما یکبار با دوستم که نذر داشت پیاده از راه‌آهن تا شاه‌عبدوالعظیم رو باهاش رفتم.
کافه‌ها برام به شکل معابد مقدس می‌مونن. وقتی دو ساعت توی کافه می‌شینیم و حرف میزنن و بهم تیکه می‌ندازن و گوش میدن و حرف میزنم و کل‌کل میکنم و گوش میدم روحم وارد وان میشه و توی آب و کف لَش میکنه. بعد بلند میشه و ماساژ میگیره و باز لَش میکنه. گاها توی یه روز گرم تابستونی میره و زیر باد کولر آبی لَش میکنه. به صدای تسمه گوش میده و بوی پوشال رو توی ریه‌اش میکشه. حس میکنه خوشبخته و آروزی طولانی شدن این خلسه رو تا چند سال داره.
الآن هوس دارم ساعت ۶ برم توی کافه، آروم آروم جمع بشیم. صندلی‌ها رو نزدیک بکشیم. یه سطل چایی دستم باشه تا ازش آرامش بگیرم. حتا اگه پاییز باشه و یکم سوز بیرون بیاد بهتر هم میشه. یه بهمن دول هم بگیرم بکشم. میدونم که مثلا سیگار نمیکشم و یه مسافر هستم اما هوس‌اش افتاده به جونم. سطل چایی و جماعت و یه نخ سیگار. 
گفته بودم سطح توقع‌ام از زندگی چقدر پایینه؟

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

Return of the jedi

۱. آخ و آخ!
از دبستان به این‌طرف پس‌گردنی نخورده بودم. اونم به این جانانه‌ای و محکمی…
گفتن و شنیدن درباره فشار سانسور روی نویسنده‌ها به اندازه تجربه‌اش تاثیرگذار نیست. وقتی وبلاگ‌نویس جمع و جور و گمنامی مثل من از یه دونه از خواننده‌هاش پس‌گردنی میخوره برای اینکه «ناراحت» مینویسه؛ بقیه چی میکشن؟
حتا نشد و نذاشت که از معارفه یک دقیقه بگذره…بوم! داد اعتراض رفت بالا که چته؟ دومی رو محکم‌تر خوردم…

۲. برای اینکه نشون بدم فشارها اثر کرد میخوام یه خاطره بانمک و نا»ناراحت» رو بنویسم.
از اون‌جایی که نمی‌تونم بفهمم چطور یه جنگ‌افزار میتونه قوی‌ترین سلاح دنیا باشه و تازه اسمش رو هم «ستاره مرگ» گذاشته باشن درحالی که برای نابودکردنش تنها لازمه از یه راه مستقیم از سطح کروی‌اش تا مرکزش رو رفت و اون‌وقت بمبی رو توی رآکتور اتمی‌اش انداخت. (راه مستقیم؟ جدی؟ انقدر دم‌دستی؟) از جنگ ستارگان و میراث‌اش تنها درحد مسخره‌بازی استفاده میکنم.
ستاره‌ام هم «دارت ویدر» هست.
سر میز ناهار، خواهرم یه متلک بهم انداخت منم مثل این سایبرگ دوست‌داشتنی دستم رو به حالت خفگی‌اش درآوردم. یه خورده ادای قربانی‌های بیچاره‌اش رو درآورد و باز شروع کرد به مسخره‌بازی…این‌بار دو تا انگشتم رو حرکت دادم که با نیروی درونی‌ام بهش ضربه بزنم. پارچ آب نصف شد!
دسته‌اش رو گرفتم و با بالابردن دستم نیمه بالایی پارچ از پایینش جدا شد…
بازگشت جِدای!

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

کشتن مرغ مقلد

امروز میخوام چندتا از کسشریجات معروف تو فرهنگ فارسی رو معرفی کنم. مزخرفاتی که گوینده موقع گفتنش احساس فرزانگی میکنه و رِندی رو به نهایت درجه می‌رسونه:

۱. این نیز بگذرد:
گوینده با گفتن این جمله تو گویی شاخ گاو رو شکسته باشه با نگاه عاقل اندر سفیه به بقیه نگاه میکنه. اون هم از بالا و با فرزانگی‌ای که بقیه ازش بی‌بهره‌اند. برای درمان توصیه میشه گوینده را تا سرحد مرگ کتک بزنید و بطور مرتب بالای سرش بگید: این نیز بگذرد.

۲. آسمون همه‌جا همین رنگیه:
با داشتن یه اسلحه میتونم تبدیل به قاتل سریالی‌ گوینده‌های این جمله بشم. بطور حتم اولین کسی که از این عبارت استفاده کرده از ولایت‌شون پاش رو بیرون نذاشته و بقیه هم مرغ مقلد هستن ( تازه احترام گذاشتم و از میمون و شامپانزه استفاده نکردم)

۳. سیاست پدر مادر نداره:
بیشتر از طرف پدرمادرها یا بزرگ‌ترهای فامیل مصرف میشه. این عزیزان در مقابل سوال مگه قابلمه تفلون پدر مادر داره که این یه قلم یتیمه؟ سکوت میکنند. دیده شده که تو روزهای ملتهب مملکت بعضی با انداختن دونه‌های تسبیح این عبارت رو به شکل ذکر درمیارن.

۴. اینا همه‌شون باهمن:
من حتا شک دارم توی بارسلونا انقدر هماهنگی وجود داشته باشه که بین اینا هست. اینا کین؟ اینا همونایی‌اند که وقتی دارن خرخره هم رو می‌جوئن هنوز هم باهمند و فقط مردانی از سرزمین پارس این راز رو کشف کردن.

۵. کار کار انگلیساست:
دائی جان ناپلئون و یه قهقهه بلند! (واکنش توصیه شده هنگام شنیدن این جمله)
رهبر معنوی جنبش کشف دست اجنبی پشت هر حرکتی حضرت دائی است و بس. پیروان این جنبش رو از روی رهبرشون بشناسید.

۶. این مردم همین حقشونه:
گوینده یا جزو انسان‌های ساکن مملکت آریایی-اسلامی نیست یا معنی واژه مردم رو نمیدونه. در هرصورت باید بهش یه لیوان آب یخ داد. بعضی اوقات قرص زیرزبونی هم لازمه چون این مقدار حرصی که از بابت «این مردم» میخوره با احتمال ۶۳٪ باعث سکته‌اش میشه.

واقعش اینه که مث «مامان» «بابا» گفتن بچه‌ها، اینا هم حفظ میشه تو ذهن و بدون فکر کردن به زبون میاد. برای همین هم هست که وقتی یکی از مرغان مقلد رو به دام میندازی آخرین دفاعش پوزخند تو چی می‌فهمی؟ است و بس.
البته تاثیر آرامش‌بخش‌شون رو نباید دست کم گرفت. وقتی میدونی تو زندگی‌ات یه چیزی کمه بجای اینکه دنبال برآوردن‌اش باشی راحت‌تره که بگی آسمون همه‌جا همین رنگیه…
یا بگی «اینا همه‌شون با همن» جای پذیرفتن مسئولیتی که رو دوشت هست.

نوشته شده در Uncategorized. 3 Comments »

Glastonbury

یه ایده‌ دارم که شدیدا رادیکاله ولی برای برگردوندن شکرگذاری به جهان لازم الاجراست.
تبعید ۶ ماهه هرکسی که توی یه کشور دموکراتیک به دنیا اومده و زندگی میکنه اما با این وجود از همه امکانات استفاده نمیکنه… بذارین ۶ ماه بیان ایران تا قدر عافیت رو بدونن.
حالا چرا انقدر رادیکال؟
اثر میوه ممنوعه رو منکر نیستم ولی من دیوونه اینم که یه بار برم فستیوال گلستون‌بری… اون روزایی که بی‌بی‌سی فارسی یه قسمت‌هایی‌اش رو پخش میکنه میخ میشم جلو تلویزیون و آه!
مرداد پارسال وقتی پسرعمو اینجا بود بهش گفتم برنامه داری یه بار بری گلستون‌بری؟ گفت که نه و دوست ندارم.
تو روش فحش ندادم. ینی اولش هنگ کردم و بعدش هم تو دلم فحش دادم اما فحش لازمه و همین الآن هم میگم خاک تو سر نفهمت مرتیکه کون نشور اجنبی.
عموی من ۸ سال از بابام بزرگتره و موقعیت اجتماعی‌اش تو بلاد کفر نسبت به بابای پایین‌تره اما وقتی ببینی‌اش خیلی سرحال‌تره! بیخیال‌تره و صفت‌های خوب و آروم دیگه…
امروز که سلمونی بودم. رضا، آرایشگر، گفت چیه این همه در هم برهمی موها؟ گفتم تنبلی‌ام میومد بیام. گفت از تنبلی نیست. حوصله نمونده برات.
امروز دیدم مینا نوشته حوصله بحث کردن ندارم و بعد پرسیده پیر شدم؟

دلم نمیاد متن رو ادامه بدم. آمادگی شدیدی رو داره که تبدیل به روضه بشه و این رو جدی میگم وقتی می‌نویسم خسته‌ام از این همه غم تو نوشته و آهنگ و فیلم و کوفت و زهرمار… برای همین نوشته ادامه پیدا نمیکنه مگه با این امید که یه بار برم گلستون‌بری…

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

نقطه. صفحه‌ی بعد… شروع فصل جدید

بحث اعتماده!
من به نوشته‌های غیردیجیتال اعتماد ندارم. البته دیجیتال‌هاش هم هم‌چین مالی نیستن ولی خوبی‌اش اینه که دور از دسترسه… تو فامیل و رفقا ندارم کسی رو که پاش رو از فیس‌بوک و یک‌پزشک گذاشته باشه فراتر. اگه با اسم لیتیوم‌ام یه دوجین آدم می‌شناسمن ولی فرق داره شناختش.
تیغ جراحی رو برمیدارم و مسئله رو باز می‌کنم:
لایه اول اینه که من کلی چیز میاد تو سرم و میره؛ مثل بزرگراه شلوغ و پرسرعت… چیزای مهم‌‌تر هم موقع خواب میاد سراغم. میشه اینطورم گفت که نتیجه فکرهای هرروزه شب‌ها اعلام میشه و چون من نمی‌نویسم‌شون با خوابیدن از صفحه روزگار پاک میشن.
الآن حداقل ۶ ماهه که ضرورت نوشتن‌شون رو می‌بینم.
لایه دوم میرسه به قبل از خواب، فکری میشم و میگم باید این رو بنویسم اما ترس از کشف‌شون بدست آشناها فوبیا شده…آقا اصن واسه چی باید بترسم؟ خودسانسوری تا به کجا؟ از قدیم گفتن میشه در دروازه رو بست اما در دهن مردم رو نه! البته این سوال‌ها تا امروز نتونسته موضع من به نوشتار غیردیجیتالی عوض کنه.
لایه سوم، بعضی از نوشته‌های قدیمی‌تر رو که می‌خونم بی‌تعارف شرمم میشه. در یه نتیجه‌گیری روان‌شناسانه از لایه دوم و سوم نتیجه گرفته میشه که این بشر (اشاره به خودم) تو جاهایی دچار کمبود اعتماد بنفس شدید بوده.

لایه‌ی چهارم یه لایه‌ی عمیقه! مث گوشته زمین که تازه ذات واقعی سیاره رو می‌ریزه رو دایره…
توضیح‌اش هم سخته. یکبار بهروز برگشت گفت این مار رفت مکه و اژدها برگشت… می‌خوام استعاره‌ای بگیرمش برای تغییر زیاد و یهویی. سال ۲۱‌ام زندگی‌ام چرخ‌اش عظیم (دقیقا عظیم یا فوق گنده خفن) تو همه‌ی خصوصیاتم بود. کم و زیاد شدن چیزها! بعضی‌ها رو سپردم به باد و بارون و فراموشی و هرچیزی که میتونه با خودش باری رو ببره و سبک کنه وجود آدم رو.
بقیه رو با میخ تو زمین سفت کردم. دست چندتا خصوصیت دیگه رو هم گرفتم آوردم کنار اینا نشوندم و میخکوب‌شون کردم. تو ماه اول ۲۲ سالگی هم فکر می‌کنم که هنوز دارم عوض میشم و افسانه شکل‌گیری قالب آدم تا قبل از سن مهدکودک برام رو شده و بهش نگاه عاقل اندر احمق دارم.

لایه چهارم من، نشون میده که دارم تغییر میکنم و این باید جایی ثبت بشه. میم ( و چقدر خوبه که این همه اسم با شروع اول میم داریم و اسم لو نمیره) یا خود من (؟) تو یه صحبت به این نتیجه رسید (م) که ضعف شدید حافظه ما برای محافظت کردن‌مون از چیزاییه که نباید یادمون بیاد. بهش گفتم شدم مث اون پیرمرده که وینستون (۱۹۸۴) براش آبجو خرید تا از دوران قبل حزب بگه ولی مرد بیچاره خاطرات اساسی رو نداشت و چیزهای دم‌دستی و بشدت ساده رو یادش بود. من هم اینطورم. یه جمله تو ذهنم میمونه که نهایت مزخرفه (پرهیز از بکار بردن کسشر تو نوشته!) ولی چیزهایی یادم میره که نهایت اهمیت رو دارن.

خوب حافظه ضعیفه (مثلا در این حد که نوشته آذر خودم رو بخونم بنظرم نویسنده‌اش یکی دیگه است.) و منم در قبال آینده‌گان (یا شاید اونی که میخواد زندگی‌نامه‌ام رو بنویسه) مسئولم. تصمیم گرفتم که چیزا رو تقسیم کنم. بعضی چیزا میرن رو سرور وردپرس، گوگل و توییتر…
بقیه با خودکار آبی میرن تو کاغذ. (نگفتم کلی عوض شدم؟ برگشتن به کاغذ بعد سخنرانی در باب بی‌اعتمادی به غیردیجیتالی؟؟؟) چاره نیست. بعضی چیزا جاش اینجا نیست ولی هرچی اینجا هست جاش تو کاغذها هست.

لایه پنجم. (لایه آخر در این بخش کالبدشکافی)…
یه بار هم تو گوگل‌پلاس و هم تو فیس‌بوک نوشتم یکی هست که من بخاطرش و باهاش تا ته جهنم میرم انقدر که اعتماد دارم بهش و دوستش دارم.
آدمایی هستن که برات مهم‌ان (حالا نه مثل این یکی-چرا این یکی و چرا یکی؟ جواب ندارم براش، ناخودآگاهم خیلی تسلط داره رو خودآگاهم و هنوز به جواب نرسیدم)… وقتی کاری می‌کنن با زوم بالا و دور کم جزء به جزء کارهاشون رو نگاه می‌کنی و بعد کارهاشون فکری‌ات میکنن.
فکری شدم که چقدر براش مهمه که برای خودش زندگی میکنه و افتخار میکنه به چیزی که هست و ترسی نداره از بقیه که خوب برای بقیه زنده نیست. برای خودش زنده هست و این خیلی خوبه که این مفهوم برات درونی‌سازی بشه. به خورد تمام سلول‌های بدنت بره و بهش برسی.
می‌خوام اینطور آدمی باشم و حس‌اش خوبه، بعضی وقتها عالیه و مشکل لایه‌های دوم و سوم رو حل می‌:کنه!
چیزی که ۱۴ خرداد ۹۱ نوشتم منی هست که مال سال پیش هست. اگه اشتباه فکر می‌کردم خجالت نداره…دارم شکل می‌گیرم و بزرگ میشم.
و فوبیا از دست آشنا و فامیل؟ می‌تونن دست‌ از فضولی احتمالی بردارن… من اینی‌ام که هستم و هرکی خوشش نمیاد بره سمت خودش!
پوووف! بالاخره تموم شد.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

خسته‌ام

یه جورایی شده مناسک بین من و تراپیست‌ام. می‌شینم و حرف می‌زنم و حرف می‌زنم تا اینکه باز بگم: خسته‌ام، خیلی خیلی خسته‌ام… دنبال دکمه پاز میگردم و میخوام وقتی فشارش دادم چند سال  همین‌جا  بشینم تا خسته‌گی از تنم بره. دنبال وقفه‌ام. میخوام یه جا برم که آروم باشه و کلی از بازنشستگی‌ام رو پیش از موعد اونجا بگذرونم. گفتم بهش من دارم زور میزنم و خودم رو هول میدم رو به جلو… ولی هرچی زور می‌زنم آخرش از ته دلم خسته‌گیه میزنه بیرون.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

پشت دستی محکمی بود بر دهان استکبار

خاطره:
دیروزی دوستم داشت خاطره‌ای تعریف می‌کرد از من که خودم براش تعریف کرده بودم ولی یادم رفته بود. تاریخ تولید خاطره هم برمیگرده به سال پیش… ینی حافظه‌ام بقدری دچار باگ هست که نه تنها باید یه جایی بنویسمش، تازه باید برای یکی تعریفش هم کرد شاید که باقی بمونه!

آسانسور:
تو دانشگاه  یکم سخت‌سور میخوره… حضرات پول داشتن برای چُسان‌فسان و نصب LCD تو لابی یا رنگ زدن دیوارها اونم با انداختن طرح توش اما تا به آسانسورها رسیدن انگار شَرخَر رسیده سروقت‌شون و هرچی پول بوده برداشته برده.

طبقه دوم و خاطره:
در آسانسور طبقه‌های زوج بعضی وقتها توی طبقه دوم گیر میکنه. باید دو دستی بهش آویزون بشی تا باز بشه وگرنه یخورده مث آدمی که داره از زخم شمشیر میمیره خِرخِر میکنه و میره طبقه بعد.
هفته پیش باز گیر کرد. دست انداختم برای باز کردنش اما زورم نرسید. تا بیام کیف رو بدم دست دوستم و آویزون در بشم خِرخِرهاش رو کرد و راه افتاد. ناغافل نوک انگشت‌های دست راستم رو گاز گرفت… منم انگار رو دستم آب داغ ریخته باشن با چنان سرعتی دستم رو بیرون کشیدم که یه پشت‌دستی محکم به یه دونه از دانشجوهای مکانیک زدم. انقدر محکم بود که اول دندونش رو حس کردم و بعد تا پیشونی‌اش رو پشت دستم کشیدم.
فکر نکنم تو زندگی‌اش بتونه از این محکم‌تر کتک بخوره و جیکش هم درنیاد. موقعیت بقدری کمیک بود که کل آسانسور فقط داشت حفظ ظاهر میکرد تا بره یه گوشه‌ای از خنده ریسه بره…. یه نگاه انداختم بهش ولی نشد بگم ببخشید. ینی اگه دهنم رو باز میکردم مشخصا غش میکردم از خنده… 

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »