23

از یک زمانی به بعد هم بود که فهمیدم واقعا کار زیادی نمی‌تونم بکنم. با توجه به چس‌مثقال سن داشتنم هم باید بگم خیلی زود فهمیدم…گفتم زور بذارم روی اینکه همینی که هست رو حفظ کنم. مع‌الوصف اینجا هم کار زیادی ازم برنمیاد و دست و پا میزنم.
مشخصا هم کار اشتباهیه…ولی چه کنم؟
اصلا بذار یه داستانی رو برات بگم:
بابا رو قرار بود متروی دروازه دولت پیاده کنم و برم سوی خودم. میدون فردوسی رو پیچیدیم سمت امام حسین که گفت ای بابا!این‌ور که در نداره به مترو…گفتم چرا داره! گفت نه نداره…گفتم آقا اصن اینکه من دیدم و ازش استفاده هم کردم به کنار،خودت بگو منطقا میشه چنین چیزی؟ حداقل دو بار دیگه این جملات به شکل‌های مختلف و پینگ‌پنگی رد و بدل شدن. بالاخره وقتی پیاده شد باز سرک کشید که ببینه آیا دری به پایین هست یا نه؟
این بابام بود. حقیقتی که وجود داره اینه که مطلقا من رو قبول نداره،فلذا دست به خایه ایستاده و نگاه میکنیم!(کار دیگه‌ای میشه کرد؟)
اصلا میگن پسر، به پدر نگاه میکنه و دنبال تاییدش است. حالا پسر میتونه خیلی عزت‌نفس داشته باشه و بگه من کارم درسته و تایید کسی برام مهم نیست اما نقش پروپاگاندا چی میشه؟ مگه یه آدم چقدر میتونه دووم بیاره؟
حالا بابا در اینجا یک مثال است. نکته اینه که کسایی که بهشون اهمیت میدی هم این مفهوم رو بهت منتقل میکنند. مرد شدن توی این نیست که بری سربازی یا با یکی بخوابی یا هرچیز دیگه‌ای…مرد شدن اینه که بتونی در یه نقطه‌ای از زندگی‌ بشی کسی که حداقل یکی بهت اتکا میکنه و قبولت داره؛ نه اینکه بگه فلانی هیچ‌وقت اشتباه نمیکنه‌هااا! این رو بگه که احمقه اما وضع طوری نباشه که بخوای براش اثبات کنی.لاجرم باید معنی‌ش رو بگم: قبول داشتن یعنی اینکه همه کارها و حرفات رو به فال نیک بگیره و بگه من ازش مطمئنم،اشتباه که میکنه اما تا وقتی ثابت نشه برام در روی همون پاشنه میچرخه! تازه اشتباه هم کرد از روش رد نمیشم. بغلش وایمیسم که روبراه بشه و باهم بریم جلو…
شما وقتی مردی که بپذیرنت. تا قبل از اون پشم هم حتا نیستی! حالا میخواد پول بیل‌گیتس رو داشته باشی یا زور آرنولد رو.اما وقتی فقط یکی پذیرفتت، فقط یکی پیدا شد که تونستی خودت رو نشونش بدی و قبولت کرد میتونی هیچ‌کدوم از این‌ها نباشی اما از همشون خفن‌تر و بزرگ‌تر باشی.

 

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

?If I share with you my story would you share your dollar with me

یه بارم بود تلویزیون داشت خنگ‌بازی‌های بچه‌ها رو نشون میداد. لپ همه هم کشیدنی و آب دهن هم آویزون…
بابام از دهنش پرید بیرون که تو چرا زن نمیگیری؟ شما عشق نوه رو ببین! مردهای فامیل ما نوه میاد توی زندگی‌شون کلا تغییر میکنند. همین دایی من، 58 سالشه و با پسرهاش مث چی برخورد میکرد. عصبی و عنق و دست بزن و داد و هوار تم هر روزه بوده تا موقعی که بچه‌ها یکم بزرگ شدن. حالا نوه‌هاش رو که میبینه انگار بچه شده بازم، میدوئه و توپ شوت میکنه و الخ.
بهرحال بابام نوه میخواست و یحتمل میخواد. من نظرم اینه واسه خواهرم عروسی کنه و اون براش نوه بیاره، یه پسر پولدار و خفن پیدا کنه که بتونه خرجی بده! از من آبی گرم نمیشه…
از دهنش پرید بیرون دیگه! منم خیلی ریلکس خندیدم فقط…نه خنده محجوبانه که آقاجون برو برام زن بگیر و نه خنده مسخره‌کننده که کجایی مرد مومن؟ تو ایران زندگی میکنی آیا؟ فقط خندیدم و شب مامان رو انداختم  به جونش…تعریف کردم که آره بابا اینو گفته و حالا از اون شب مادرم تو هر موقعیتی برای تیکه انداختن استفاده میکنه. آخرینش هفته پیش بود که بابا با سیب‌زمینی و پیاز و کیوی اومد خونه، همچین با خنده هم بود ولی از این خنده تلخ‌ها گفت میدونی چقدر شده اینا؟ چهل و پنج هزار تومن. مادرم نه برداشت و نه گذاشت اولین حرفی که زد این بود که بعد میگفتی این زن بگیره؟
هم بابا پنچر شد و هم من. یعنی بابا که پنچر بود…کار خوابیده‌ها! خروپف میکنه قشنگ.
بعد قیمت‌ها…من حتا روم نمیشه بگم کندن چاه چقدر شد. مقنیه تو عید کند و رفت پایین و وسط عید که برگشتیم از بابا کند و رفت…پارسال متری دوازده تومن بود. الآن والا روم نمیشه بگم…یه دو دو تا چهارتا کردیم. این خونه جدیده بالای متری یک و چهارصد در میاد.بهرحال از منظر اینکه گرونی مسکن تورم‌زاست باید بگم که تورم به شدت زاییده خواهد شد.
من هم پنچر شدم. بغل دست بابام واسادم (چه واسادنی؟ کلا درمیرم از زیر کار…البته حالا که شهرداری کار رو خوابونده و هه هه) و بنظر نمیرسه حالا حالاها دستم بره تو جیب خودم و این حس خوبی نداره،داره؟

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

دوم اسفند

دیشب وقتی از سرکلاس برگشتم مغزم مثل اسفنج شده بود. چهارساعت و نیم بی‌وقفه «تحقیق در عملیات» و بووووم! به سمت ایستگاه اتوبوس که می‌رفتم دود سیگار رهگذرها رو با اشتیاق می‌کشیدم توی ریه‌هام. یادم باشه دفعه اولی که سیگار دست گرفتم وقتی بود که مغزم قبل از امتحان مثل اسفنج شده بود و بوی سیگار وسوسه‌م کرد به کشیدنش…چی بگم؟ هیچ‌کس کامل نیست جز انبیا!

خونه که رسیدم شروع به دیدن True Detective کردم. سریال خوبیه…ینی کلا اچ بی او سریالی که خوب نباشه کم میسازه! مغزم داشت از اسفنجی بودن درمیومد که دیالوگ بین مارتین و همسرش کلا ترکوندم.
یکی از فایده‌های بسیار کتاب و فیلم اینه که نویسنده بجای شما احساسات‌تون رو به تصویر کشیده…لازم نیست توی دایره لغات کوچک خودت بگردی و به مغزت فشار بیاری که با استعاره حالت رو بگی، حتما یه جایی حال تو رو روایت کردند یا خواهند کرد.
مارتین خطاب به همسرش میگه:
یه حسی دارم…. انگار اون کایوت توی کارتونه هستم. روی یه دره هستم و دارم فرار میکنم و اگه پایین رو نگاه نکنم و همینطور بدوم شاید قسر در برم اما…

حس میکنم زیرپام داره آروم آروم خالی میشه و دیر یا زود چیز سفتی نیست که پا روش بذارم. پرتش میکنم عقب، سر خودم رو گرم میکنم با چیزهای مختلف اما بالاخره باز همین برمیگرده…من دارم سعی میکنم ولی همه‌چیز از لای انگشت‌هام در میره و میره…تو واقعیت وضع انقدر دراماتیک نیست ولی توی مغزم حس میکنم دارم اشتباه میکنم و گندبالا میارم و دوست‌هام رو از دست میدم و خاطراتم محو میشن و الخ. واقعیت هم برای آدم جایی خارج از مغزش نیست که! گمونم حالم بسیار خرابه.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

زودتر برف بیاد، بریم یه جا تو برف گیر کنیم تا چشم کار می کنه برف باشه

کُرسی رو بگو…آخ از کُرسی

آخ از آن باغ عدن که زمستون‌ها چشام دنبالش میگرده و نزدیک‌ترین چیزی که بهش پیدا میکنه بخاری گازی شده…آخ از تنها چیزی که میخوام فخرش رو بفروشم به ملت…آخ از کُرسی.
آخ از خاله سیما که پیر بود، مریض بود، خونه‌اش کاه‌گلی بود، پنجره‌های اتاق بادگیرش پر از شکاف و درز بود اما توش کُرسی بود. پاهای رنجورش رو میبرد زیر کُرسی و لبخند میزد و دندون‌های مصنوعی می‌ریختن بیرون.
وااای که چه حالی بود. تنها چیز مدرن توی اتاقش بخاری برقی‌ای بود که جای ذغال رو زیر کُرسی پر کرده بود و اگه فضولی‌ام گل نمیکرد تا ببینم زیر این حجم پتو چی هست تصویرش بجای المنت‌های سرخ تیکه‌های چوب سرخی بود که هرچی زیر پتو بود رو گرم میکرد و بیرون رو سرد باقی می‌ذاشت. یادمه که یه تیکه از پنجره شکسته بود و با پلاستیک پوشونده بودنش…فرقی نداشت البته که اتاق با اون همه پنجره و درز پشتش به کُرسی جمع بود. چیک تو چیک نشسته بودیم. مث وقتی که مثلا سین رو بغل میکنم. محکم و صمیمی…کدو حلوایی رو هم مخصوص ما پخته بود.هر قاشقی که ازش برمیداشتم یه نگاه به خاله سیما می‌کردم و فکرش میومد تو سرم که خاله پیرزن و کدو قلقله‌زن.
مدرن‌ترین تصویری که میتونم ازش بهتون ارائه بدم موندن توی ترافیک ولیعصره!
وقتی روی صندلی جلو لم دادی؛ راننده تاکسی، تاکسی‌ای که باید حتما جی‌ال‌ایکس باشه که جای لم دادنش بزرگ باشه و بتونی تو صندلی‌اش گم بشی؛ انقدر که ماشین بغلی جز موهای سر و چشمات چیزی رو نبینه. پنجره رو یه ذره بده پایین و بخاری رو تا ۳ بگیره. بارون بخوره به شیشه‌ها و تاریکی آسمون و گرمای بخاری منگ‌ات کنه! هِی دعا کنی که ترافیک بیشتر طول بکشه و مث گربه‌ها خرخر کنی.
یه تصویر مدرن دیگه هم هست که غرب توی فرهنگ ما چپونده و این مستقیم از خودباختگی ما میاد. درآوردن کافه و انداختنش تو دامن دنیا.
یعنی اگه فکرش رو بکنی بدلی که توی جیب فرهنگ ما هست خیلی غنی‌تر از نشستن روی میزهای چوبی ناراحت کافه است. بجا فیلتر کردن توییتر برین میزهای چوبی کافه‌ها رو فیلتر کنید. بخشنامه بدین که ازین به بعد و در طول فصول سرد سال، توی این ۶ ماه جادویی باید جای میزها کرسی پهن باشه. کرسی‌های ۲ نفره، ۴نفره و ۶ نفره که حتا توشون الزامی نیست. دیگه نمیگی ئه صندلی نبود و نمیشه بشینم پیش دوستام، کُرسی ۴نفره میشه ۶تایی و ۶تایی میشه ۸ تایی و باز هم جا هست. باید پنجره‌های کافه باز باشه تا سرما بیاد تو و آدما رو بیشتر هُل بده توی حجاب پتو، دست ببرن گوشه‌های پتو رو بچپونن تو فضای خالی بین کمر و تشک‌. بعد اجازه دارن بشینن و اختلاط کنند. کتاب بخونند یا اگه تجربه‌اش رو در پناه کُرسی ندارن یه کتاب از طرف صاحب کافه امانت داده بشه. دستهای هم رو از زیر کُرسی بگیرن.
بعد منوی کافه باید کدو حلوایی رو بگنجونه تو خودش…میشه عطر کدوحلوایی رو از پنجره‌های باز کافه بیرون داد تا مردم رو مست خودش بکنه و بکشونه تو کافه و پشت کُرسی.
براحتی قابلیت صادرات فرهنگی داره. ینی حتا لازم نیست تبلیغش رو بکنی و دو دورو دو دو دربیاری. کافیه که یه نفر کُرسی رو تجربه کنه و اون‌وقت سرعت پخش شدنش تو دنیا از ویروس سرماخوردگی هم بیشتر میشه. در کنارش خاله پیرزن و کدو قلقله‌زن وارد ادبیات فولکور جهانی میشن و میشه  Old aunt & Squash رو به صورت 3D تو سینماها تماشا کرد.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

Sickness

آقای ظفرمند هرروز ساعت ۹ صبح مغازه‌اش رو باز میکنه و تا قبل از ۹ و ربع ساعت‌ها رو از پشت ویترین توی جعبه‌های چوبی می‌چینه و مغازه‌ رو می‌بنده.
قدیم‌ترها با کتیرا موهاش رو به عقب می‌روند و هنوز هم موهاش رو با کتیرا به عقب شونه میکنه، ریش‌ها رو حتما توی آیینه دستشویی مرتب میکنه و بعد سرکارش حاضر میشه. حداقل برای ۱۵ سال این روتین زندگی‌اش بوده: تعمیر ساعت، انتظار برای مشتری، تعویض باتری ساعت مچی، انتظار برای مشتری، فروش ساعت.
و من؟
فکر نمیکنم بهش. مطمئنم که اگه ظفرمند بودم قبل از به آخر رسیدن سال پنجم خودم رو از عقربه ثانیه‌شمار بزرگترین ساعت دیواری مغازه دار میزدم. فکر نمیکنم بدن بعد از ۵ سال توی قفس بودن وزن چندانی داشته باشه.

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

.Hell is right here, behind every wall, every window, the world behind the world. And we’re smack in the middle

گفت که خوب حالا چرا ازش می‌ترسی؟ به تو چی کار داره؟

مشخصا با دیدنش پوست مرغی (حالتی که پوست تن مثل پوست مرغ دون دون میشه) شدم و موهای تنم هم سیخ.
از روی ظاهرش، حتا موقعی که چهره‌اش معلوم نبود هم میشد گفت توریسته..! اون‌جور لباس پوشیدن توی بازار؟ همراهش چند دقیقه بعد بهش ملحق شد. با یه کتاب راهنمای گردشگری ایران و دوربین نیکون آویزون از گردن. قبل‌ترش دیدم با یه زن داره عربی بلغور میکنه… خوب مشخص بود که از عرب‌های حاشیه نیستن. لباس و تیپ به لبنان می‌خورد و بس.

دور حوض ورودی مسجد شاه نشسته بودم. همون‌جا که قفل‌فروش‌ها هستن… بعد ناصرخسرو.
داشتم آبجوی اسلامی «جو جو» می‌خوردم و نگاهش میکردم که رفته بود برامون چایی بگیره… تو فکر این بودم که چقدر اسانس‌ها کوفتی و عن شدن و حالم داره بهم میخوره که کچل سفیدپوست تی‌شرت سیاه کنارم نشست.
سرش رو با تیغ تراشیده بود و لمبرهای چربی طبقه طبقه روی هم سوار شده بودن…شکم ۷ طبقه مثلا! کمربند نداشت و به جاش از این کش‌ها که هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد (کمربند کشی؟( شلوار کتون‌اش رو نگه داشته بود.
یه نگاه از نزدیک بهش انداختم و مثل یه نژادپرست حقیقی از جام بلند شدم و حداقل یه متر اون‌ورتر نشستم. ینی می‌ترسم ازشون… حس می‌کنم نزدیک بودن بهشون آلوده‌ام میکنه و هوایی که توش هستن مسمومه! حتا همین الآن بوش رو حس میکنم. بعد از اون همه تست عطر و بوهای عجیب و غریب بازار.
به عمله‌ظلم‌ها حساسیت ندارم. نژادپرستم درموردشون و صادقانه اینکه تمامی رفتارهای نژادپرستانه رو در موردشون دارم. قطعا از انسان پست‌تر می‌دونمشون. فاقد احساس و شعور انسانی و متمایل به جنایت هستند. اگه یکی‌شون بخنده قطعا فکر میکنم داره به جنایت‌هایی که کرده پوزخند میزنه و معتقدم که مثل مواد رادیواکتیو حیات رو خشک می‌کنند و سر این مورد آخر ادعام میشه.
و چرا این عرب سیاه‌پوش انقدر ترسوندم؟ برمیگرده به همون نگاه نزدیک و گذرا! ساعت مچی‌اش درواقع… خیلی ساده و گول‌زنک.
تنها مشکلش این بود که تصویر پس‌زمینه‌اش «بشار اسد» بود.

و می‌ترسم. از همه‌شون می‌ترسم. کابوس‌های زنده که مث اژدهای هزار سر هستن. هیچ‌وقت سرها تموم نمیشن و نه! این یه توصیف رمانتیک نیست.
خشک‌ترین توصیفیه که میتونم بنویسم از وارثان زمین.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

Never made it as a wise man

بعد یکی هم برگشت بهم گفت بشین بنویس که سبک بشی… این سالم‌ترین راه جبرانی‌ای بود که تو زندگی‌ام تجربه کردم.
اما بلد نیستم بنویسم. فقط میشینم باد میکنم مث وزغ و باد میکنم مث بادکنک و باد میکنم مث بالُن… حداقل نوشتنش بهتر از ننوشتنش هست.
نمیاد. چیزی هم که میاد میرسه به تکرار قبلی‌ها! سوزن روی یه خواسته اساسی گیر کرده و هی همون رو میگه. دست به خایه نگاهش میکنم چون از اون موقع که بهش گفتم نمی‌تونم خیلی گذشته.

فاطمه یه بار گفت سیگار کشیدن یه رفتار جبرانیه..! من میگم اینم نیست یا هست و فقط این نیست. آدم جبرانی که میره دو تا از درسها رو پاس میکنه. این چطور جبرانی‌ایه؟ نهایتش یه قهوه‌خونه بین مسیره که اندازه کف دست بهت آرامش میده و دوباره برت میگردونه سرجات.
دفعه اولی که تقریبا خودم رو با الکل کشتم برای جبران بود. پنچر نبودم. لاستیک ترکیده بود و تعویض اساسی میخواست…

ازشون بپرسی که پس این چرا ترک کرد هرکس یه داستان ازم داره. متتاور‌ترین حدیث اینه که گرون شد و اینم گفت پول ندارم بالا این بدم.
ملت از غذاشون می‌زنن برای سیگار، بعد این فلان؟
تازه دستش هم برسه که کون به کون روشن میکنه، چه مرگشه واقعا؟

مرگ در اینجاست که سوزن گیر کرده… دنبال دکمه پاز میگرده و پیداش نمیکنه و تمنا میکنه براش. خسته است و دنبال تعطیلات بلندمدتیه که نیومده و نخواهد اومد.

خوب بهرحال چی شد که ول کرد؟ چیزی رو عوض نمیکنه!
اگه هم دستش میگیره برای اینه که از حد میگذرونه و لازمش داره برا آروم‌تر شدن. مثل الآن که میخواد خودش رو غرق کنه تو یه خمره الکل صنعتی….

چه نوشته غمینی شد. نشستم از سر تا اینجا رو باز خوندم. اما یه راه جبرانیه و مث بقیه وقتی میاد که دیگه از حد رد شده باشه…

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »