دوم اسفند

دیشب وقتی از سرکلاس برگشتم مغزم مثل اسفنج شده بود. چهارساعت و نیم بی‌وقفه «تحقیق در عملیات» و بووووم! به سمت ایستگاه اتوبوس که می‌رفتم دود سیگار رهگذرها رو با اشتیاق می‌کشیدم توی ریه‌هام. یادم باشه دفعه اولی که سیگار دست گرفتم وقتی بود که مغزم قبل از امتحان مثل اسفنج شده بود و بوی سیگار وسوسه‌م کرد به کشیدنش…چی بگم؟ هیچ‌کس کامل نیست جز انبیا!

خونه که رسیدم شروع به دیدن True Detective کردم. سریال خوبیه…ینی کلا اچ بی او سریالی که خوب نباشه کم میسازه! مغزم داشت از اسفنجی بودن درمیومد که دیالوگ بین مارتین و همسرش کلا ترکوندم.
یکی از فایده‌های بسیار کتاب و فیلم اینه که نویسنده بجای شما احساسات‌تون رو به تصویر کشیده…لازم نیست توی دایره لغات کوچک خودت بگردی و به مغزت فشار بیاری که با استعاره حالت رو بگی، حتما یه جایی حال تو رو روایت کردند یا خواهند کرد.
مارتین خطاب به همسرش میگه:
یه حسی دارم…. انگار اون کایوت توی کارتونه هستم. روی یه دره هستم و دارم فرار میکنم و اگه پایین رو نگاه نکنم و همینطور بدوم شاید قسر در برم اما…

حس میکنم زیرپام داره آروم آروم خالی میشه و دیر یا زود چیز سفتی نیست که پا روش بذارم. پرتش میکنم عقب، سر خودم رو گرم میکنم با چیزهای مختلف اما بالاخره باز همین برمیگرده…من دارم سعی میکنم ولی همه‌چیز از لای انگشت‌هام در میره و میره…تو واقعیت وضع انقدر دراماتیک نیست ولی توی مغزم حس میکنم دارم اشتباه میکنم و گندبالا میارم و دوست‌هام رو از دست میدم و خاطراتم محو میشن و الخ. واقعیت هم برای آدم جایی خارج از مغزش نیست که! گمونم حالم بسیار خرابه.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: