<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>لیتیوم</title>
	<atom:link href="http://lithiumism.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://lithiumism.wordpress.com</link>
	<description>Couldn&#039;t hide the emptiness, you let it show</description>
	<lastBuildDate>Tue, 18 Oct 2011 20:31:25 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='lithiumism.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://0.gravatar.com/blavatar/2e8580052133e8217670ec77b4786031?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>لیتیوم</title>
		<link>http://lithiumism.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://lithiumism.wordpress.com/osd.xml" title="لیتیوم" />
	<atom:link rel='hub' href='http://lithiumism.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>فتیش</title>
		<link>http://lithiumism.wordpress.com/2011/10/19/%d9%81%d8%aa%db%8c%d8%b4/</link>
		<comments>http://lithiumism.wordpress.com/2011/10/19/%d9%81%d8%aa%db%8c%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 Oct 2011 20:22:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>lithiumism</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://lithiumism.wordpress.com/?p=495</guid>
		<description><![CDATA[معنی‌اش می‌شود همان خوره بودن&#8230; ولی زیاد بهم نمی‌چسبد، همان فتیش قشنگ‌تر است. این نکته‌ی اول بود. نکته‌ی دوم در این است که امیدوارم به منظوری که دارم برسم هرچند که نوشته شاید اصلا خوب نباشد ولی به چه جهنمی اهمیت دارد؟ امکانش هست موقعی که توی خیابان‌های تهران به شکل کاملا مِلو و دوستانه‌ای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=495&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">معنی‌اش می‌شود همان خوره بودن&#8230; ولی زیاد بهم نمی‌چسبد، همان فتیش قشنگ‌تر است. این نکته‌ی اول بود. نکته‌ی دوم در این است که امیدوارم به منظوری که دارم برسم هرچند که نوشته شاید اصلا خوب نباشد ولی به چه جهنمی اهمیت دارد؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">امکانش هست موقعی که توی خیابان‌های تهران به شکل کاملا مِلو و دوستانه‌ای رانندگی می‌کنید و مست لحظات هستید موجودی گاو سوار بر ریو جلوی شما بپیچد و سواری را کوفت‌تان کند. امکانش است که آن گاو من باشم اما قبل از این‌که نتیجه بگیرید که عجب بی‌شعوری است این بشر که به کارش اقرار می‌کند و افتخار قصد دفاع دارم. نخست، کی گفته من افتخار می‌کنم؟ چرا هرچیزی به ذهنت می‌رسد را باید یقین بدانی؟ سپس، بنظرم بهتره که بجای پیف پیف کردن از وضع بگم خودم یکی از مسببان‌اش هستم. حالا چرا اینطورم؟ منی که ادعا دارم زندگی ساده میخوام ولی این را وقت رانندگی از بقیه می‌گیرم؟دلیلش در این است که مشخصا آدمی هستم  بشدت بی‌کله و احساساتی. برخوردهایم از روی چیزی است که قالبا فکر درش جایی ندارد پس این هم یک واکنش مثل واکنش‌های دیگر است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">توی ایران جی‌پی‌اس داریم؟ البته مهم نیست. مهم این است که ما توی ماشین‌مان بجای دستگاه سخت‌افزاری و اتصال ماهواره‌ای  دستگاه زنده‌ای داریم که بسیار پویاست: بابام! مستر فتیش آو نصیحت&#8230; بپیچ چپ. راست. گاز زیاد نده. ترمز کن&#8230; مثل یک جی‌پی‌اس واقعی و همیار پلیس واقعی‌‌تر. این است که وقتی توی ماشین نباشد بد رانندگی می‌کنم و انتقام می‌گیرم. واقعیت این است که از نصیحت متنفرم! بله، نصیحت‌های شما سازنده است ولی تا حالا فکر کردید شاید بهتر باشد از کنار موضوع رد بشوید و بذارید آدم خودش تجربه کنه؟ که زیادی چیزی میل به تگری زدن را بوجود می‌آورد؟ دارم می‌بینم یکی بالای منبر رفته که بگه خوب برای رانندگی حق داره! این همه تصادف و &#8230; . خدمت این دوست عرض می‌کنم که خفه! (نگارنده خشمگین است و چون وبلاگ حریم خصوصی است و چهاردیواری اختیاری می‌توانید از درب‌های خروج تشریف ببرید اگر از طرز صحبتم خوش‌تان نمی‌آید.) رانندگی یک استعاره است از کل زندگی! اینطوری است که موقع بیلیارد هیچ‌کس جرات ندارد بهم پیشنهاد بدهد. یادم است که قشنگ سر این با بچه‌ها دعوا کردم و بعله، پشیمانم. آدم که احساسی باشد هی پشیمانی دارد. اما تو را سرجدتان قسم نصیحت نکنید که چطور احساسی عمل نکنم،‌ خوب؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">این همه آسمان و ریسمان بافتم که برسم به <a title="حرف" href="http://piaderou.com/?p=587" target="_blank">حرف</a> آیدای پیاده‌رو. یکی انقدر قشنگ یک موضوع را باز کند و با قلم استثنایی‌اش بنویسد و باز ملت کار خودشان را بکنند؟ آن بالا نوشته من تمرین نوشتن می‌کنم ولی آب هم توی هاون که نمی‌کوبد. وقتی می‌گوید تجربه برای خود آدم هم بدرد نمی‌خورد. مردم برای سبک شدن می‌نویسند و این‌ها خوب چرا باز باید فتوا بدهید؟ فتیشِ نصیحت‌تان توی کدام ژنِ بدبختی است؟ بکش بیرون! بذار یکم زندگی کنیم. بذار وقتی درددل می‌کنیم برای بار دوم هم حرف دل‌مان را بزنیم و از ترس کلام را نخوریم. مشخصا دارم به نوشته‌ی یکی اشاره می‌کنم که کلی با نوشتنش و سبکش حال می‌کنم و دوستش دارم. درددل کرده، از ترس‌هاش گفته، از شک‌هاش و از هرچیزی که بر سر خودش و عشق‌اش می‌رود. بلند شدند درباره‌ی رابطه‌ی دو تا آدم، درباره‌ی زندگی دو تا آدم (چه باهم و چه بی‌هم) تز دادند. تو اصلا بیشتر از سطح وبلاگش می‌شناسی طرف را؟ خوب چه کرمی است که حتما سرت را بکنی توی هر سوراخی؟ (طرف آمده توی همین وبلاگ درباره‌ی من و او و رابطه‌مان نظریه داده که منتظرش نباش، می‌پیچاندت. خوب تو اصلا اسمش را هم نمی‌دانی چطور انقدر جلو را می‌بینی؟ محض نمونه نوشتم که بگم چقدر فراگیرند این موجودات.)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">چرا از سر شکم؟ چرا واقعا؟ ای کاش یکی بود که می‌گفت من آمدم با این شیوه مبارزه کنم. اشاره می‌کرد به این‌هایی که نمی‌کشند بیرون. داد می‌زد شما نباید تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک بشوید. باز اشاره می‌کرد به آن‌هایی که از ترس فتیش‌داران پیچیدن نسخه ساکت هستند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lithiumism.wordpress.com/495/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lithiumism.wordpress.com/495/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lithiumism.wordpress.com/495/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lithiumism.wordpress.com/495/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lithiumism.wordpress.com/495/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lithiumism.wordpress.com/495/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lithiumism.wordpress.com/495/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lithiumism.wordpress.com/495/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lithiumism.wordpress.com/495/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lithiumism.wordpress.com/495/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lithiumism.wordpress.com/495/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lithiumism.wordpress.com/495/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lithiumism.wordpress.com/495/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lithiumism.wordpress.com/495/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=495&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lithiumism.wordpress.com/2011/10/19/%d9%81%d8%aa%db%8c%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/898ed33109f95e743d567b64f88e7726?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">lithiumism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>High Hopes</title>
		<link>http://lithiumism.wordpress.com/2011/10/17/high-hopes/</link>
		<comments>http://lithiumism.wordpress.com/2011/10/17/high-hopes/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 Oct 2011 20:28:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>lithiumism</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://lithiumism.wordpress.com/?p=489</guid>
		<description><![CDATA[بچه که بودم، اندازه‌ی نمک‌دون را تصور نکن از اولش هم قدم بلند بود، مثلا وقتی بدنیا آمدم یک خربزه را تداعی می‌کردم نه یک هندوانه‌ی آب‌دار را. بله، بچه که بودم آرزوهای بزرگی داشتم. مشخصا تحت تاثیر سوباسا، علی‌بابا و دیجی‌مون ولی دور از خانواده‌ی دکتر ارنست ، آن‌شرلی و جودی‌آبوت. خیر، آرزو داشتم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=489&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">بچه که بودم، اندازه‌ی نمک‌دون را تصور نکن از اولش هم قدم بلند بود، مثلا وقتی بدنیا آمدم یک خربزه را تداعی می‌کردم نه یک هندوانه‌ی آب‌دار را. بله، بچه که بودم آرزوهای بزرگی داشتم. مشخصا تحت تاثیر سوباسا، علی‌بابا و دیجی‌مون ولی دور از خانواده‌ی دکتر ارنست ، آن‌شرلی و جودی‌آبوت. خیر، آرزو داشتم که  فوتبالم خوب بشود و مثل حسام هی گل بزنم و پرچمم را بالا ببرم که باتوجه به اینکه بابا و مامانم می‌ترسیدند توی کوچه خراب بشوم امکان تبدیل شدن به ستاره را از دست دادم ولی عمیقا باور دارم که از ایشی‌زاکی بهترم و می‌توانستم تارو را توی وجودم کشف کنم. مثل سندباد کل دنیا را بگردم و کارهای کوول بکنم یا عین دیجی‌مون حماسه بیافرینم. مشخصا نشد. زندگی با اولین چالشش ثابت کرد که ریدی.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">خانه‌ی اول‌مان اجاره‌نشین یک خانه‌ی دوطبقه‌ی قدیمی بودیم و خانه‌ی دومان خانه‌داری توی آپارتمان چهارطبقه&#8230;. من الآن با بابایم اختلاف‌های جدی درباره‌ی زندگی و روشش داریم. ولی جایی که حتا تخم اظهار نظر هم ندارم بخش پول و درآوردنش است. بابای من شاید خیلی خوب نه ولی بهتر از من و خیلی‌های دیگر بلد است که زندگی‌اش را بالا بکشد. اینطور است که توانست از بقالی ( نه! ما دریانی نیستیم، درعوض اراکی هستیم) شروع کند و بعد ۲۰ سال خودش را از زندگی جهنم‌وار گذشته ( نگارنده در این بخش رعایت امانت کرده و عین کلمات گفته شده را آورده) خلاص کند. یکی از مصداق‌های این زیرکی در بالاکشیدن سطح زندگی، خریدن خانه است. البته داشتن خانه خیلی خوب است و بقول مادرم هیچ‌جا خانه‌ی آدم نمی‌شود ولی من یکی از بهترین دوران زندگی‌ام را توی اجاره‌نشینی داشتم. وقتی هم پدربزرگ و هم مادربزرگم سرحال بودند و طبیعتا زنده و هم وقتی که زندگی هیچی نبود. به معنای واقعی عشق و حال بود چون اصن نمی‌فهمیدم.  یک عکسی دارم که توی حیاط خانه لخت توی یه تشت پر از آب نشستم و دارم حمام آفتاب می‌گیرم. یک عکسی دارم که بابابزرگم یه بلال داده دستم و سعی می‌کنم کار این زردِ سفت را بسازم. شوربختانه آن‌وقت‌ها دوربین دیجیتال نبوده و تعداد عکس‌هایم کم است. حتا عکسی با اولین دوچرخه‌ام هم ندارم: آبی، بی‌ام‌ایکس. روز تولدم بود و از آنجایی که دل بابایم برای دادن کادوهای غیرمنتظره غنج می‌رود دوچرخه دست صابخونه بود. لیتی برو بالا پیش حاج‌خانوم ! اَ اَ اَ اَ آآآآ! دوچرخه! این اولین چالش زندگی من بود. از چهارسالگی تا دوازده سالگی دوچرخه‌سواری بلد نبودم و توی همه‌ی این سال‌ها بی‌ام‌ایکس آبی یک‌ماه از تابستان بیرون میامد تا شاید چیزکی یاد بگیرم. هشت سال نشد و نشد تا بفهمم عمرا شیلا هم نشوم چه برسد به سوباسا و سندباد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">یک‌روز یا بیشتر وسط قسمت‌های نوشتار فاصله افتاد. به طرز رقت‌آوری همه‌ی کارها را نصفه انجام می‌دهم. بیشترش هم بخاطر پاییز است، فصل افسردگی مزخرف! بهرحال اینجایم و باقی نوشته:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">آرزوی بزرگ بعدی به فضا مربوط می‌شود. چنان شوقی نسبت به خارج از سیاره‌ی آبی‌مان دارم که حافظ به شاخ‌نبات داشت یا مولوی به شمس! تمام طول زندگی‌ام هم اینطور بوده، بعد توی تمام جوارح زندگی‌ام سرک می‌کشد. اینطور نیست که مال دیروز باشد یا مال امروز. تازه دیروز که میگم مثلا دبستان نیست. نه، برگردیم عقب می‌رسیم به یکی از مهم‌ترین خاطرات فرزندداری پدر، مادرم. جدای از اینکه شیرخشکی بودم و مادرم نمی‌تواند مثل فیلم‌های درجه چند تلویزیونی بهم بگوید شیرم را حلالت نمی‌کنم به پستونک هم معتاد بودم. خوب شما به بچه که نمیگی این بسه دیگه! بدش به من! خیر، شما به بچه دروغ و دقل می‌زنی و بعد بچه هم خر می‌شود. اینطور بود که یک شبی پستونک‌ام را برداشتند. وقتی از خواب بیدار شدم تا پستونک را توی دهانم بذارم فهمیدم نیست. بجای اینکه بگم آآی مردم! پستونک رو بردن&#8230; با لحن شیرینم گفتم: آآپولو! پستونک بُرد! حالا می‌شود نظر داد که این بچه از اولش هم چپ بود و دایی‌جان ناپلئون باهاش فامیل یا با خودت فکر کنی عجب!!&#8230; تمام عمرمان تا کنون به این گذشت که راهی به بالا پیدا کنیم. اولش دلم می‌خواست فضانورد بشم. البته خیلی زود فهمیدم که وقتی توی پیکان بعنوان خودروی ملی و پراید بعنوان خودروی متوسط رو به بالا گیریم پایم هیچ‌وقت از طریق دولت به فضا باز نمی‌شود. می‌ماند دادن پول و مایه‌داری که باوجود اینکه می‌دانم چطور پول دربیارم بلد نیستم انقدر پول دربیارم و خوب این‌هم هیچ! می‌ماند اینکه خاکستری‌های چش گنده بدزدنم که باید بگم بابای من چیزی در مقابل گروگان‌گیری و بچه دزدی ندارد و من  اگر دست‌پخت مادرم را نخورم می‌میرم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">سومین آرزو به مرزهای احساس می‌رسند و از آنجایی که دارم سعی می‌کنم، سعی می‌کنم از این کرختی پاییزی بیرون بیام  ازش حرفی نمی‌زنم. زیپ دهانم را می‌بندم و فکر نمی‌کنم همه‌ی آهنگ‌ها به ما ربط دارند. یعنی بیخیال! خر من یکی از کُره‌گی دم نداشت و اگرم داشت توی کیونش بود! من خسته‌ام و طاقت‌ام طاق شده به مولا! اُه!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">چهارمی‌اش هم شعارگونه است. بدرد میتینگ انتخاباتی می‌خورد و جمع کردن رای ولی خوب حالا دلم این را می‌خواد. بیشتر از هر چیزی، معتقدم که اگر این بشود بقیه چیزها هم روی غلطک می‌افتد. حداقل تکلیف مشخص می‌شود: یا این‌وری یا اون‌وری. نه مثل عنتر روی بند.  داشتم توی انقلاب راه می‌رفتم و می‌خواند که جایی از دنیا هست که چمن‌ها سبزتر ، نورها درخشان‌ترو مزه‌ها شیرین‌تر هست. شب‌ها با دوست‌ها شگفت‌انگیزه. مه‌ صبح‌گاهی گیراست و رودخانه تا ابد هست. من باور می‌کنم که هست. یک چنین جایی هست و عجب جایی هم هست. ولی من دلم این‌ها را نمی‌خواد. این‌ها رو که می‌خواند یاد وقتی افتادم که توی خط بی‌آرتی راه می‌رفتم. وقتی بسیجی دهن‌گشاد رو دیدم که روی موتور عر می‌زد و نفس‌کش می‌خواست. یاد وقتی که نزدیک بود بگیرنمون و وقتی که مثل سگ می‌لرزیدم. رسما لقوه گرفته بود. یاد اینها افتادم و دلم نخواست که بجای سنگ و آسفالت زیر پام چمن باشه، صبح‌گیرا باشه یا رودخانه تا ابدالدهر بره و بره. نع! دلم خواست و هنوز هم می‌خواد که همه‌چیز سر جاش باشه! نه دنیای معجزات می‌خوام و نه بی‌حد و مرزی آرمان‌شهر &#8230; من دلم میخواد دنیا سرجاش باشه، نه یک‌سانت این‌ورتر نه یک‌سانت اون‌ورتر! تفنگ و ساچمه باشه ولی توی انبار نه روی سر ما. موتور باشه ولی نه دنبال ما. دستبند باشه ولی برای دزد. قضاوت باشه ولی برای متهم به خلاف، نه برای مایی که داریم زندگی می‌کنیم. هوا آلوده باشه ولی نه آلوده‌ی سطل‌آشغال سوخته. دلم می‌خواد فقط همه‌چیز برگرده به حالت طبیعی‌اش. روی نُرمی که داره، حوصله ندارم دیگه! کشش ندارم و دوست دارم بزرگترین دغدغه‌ام فوتبال باشه و قسمت بعدی سریال محبوبم. بعله، اینها بشدت سطحی و بورژوا گونه است&#8230; ولی مگه من ادعای منورالفکر بودن دارم؟ خیر، من میخوام ساده زندگی کنم و ساده بمیرم. چرا باید همین‌ را هم ازم بگیرن؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lithiumism.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lithiumism.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lithiumism.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lithiumism.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lithiumism.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lithiumism.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lithiumism.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lithiumism.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lithiumism.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lithiumism.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lithiumism.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lithiumism.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lithiumism.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lithiumism.wordpress.com/489/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=489&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lithiumism.wordpress.com/2011/10/17/high-hopes/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/898ed33109f95e743d567b64f88e7726?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">lithiumism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Oh well, Whatever, Never mind</title>
		<link>http://lithiumism.wordpress.com/2011/09/04/oh-well-whatever-never-mind/</link>
		<comments>http://lithiumism.wordpress.com/2011/09/04/oh-well-whatever-never-mind/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Sep 2011 16:18:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>lithiumism</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://lithiumism.wordpress.com/?p=486</guid>
		<description><![CDATA[قصدم نوشتن پستی است که توش شادابی داشته باشد، مشخصا نمی‌شود. ساده بگم که حسّش نیست. توی گودر نوشتم که من باید تا ۲۷ سالگی از این سرای بهشتی بروم یا بروم کیون بدهم&#8230; برای همین است که روح نوشتنم خاک می‌خورد. این بیزاری از این بی‌پنجره‌ کل توانم را گرفته. دارم همین‌طوری سر می‌کنم، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=486&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">قصدم نوشتن پستی است که توش شادابی داشته باشد، مشخصا نمی‌شود. ساده بگم که حسّش نیست. توی گودر نوشتم که من باید تا ۲۷ سالگی از این سرای بهشتی بروم یا بروم کیون بدهم&#8230; برای همین است که روح نوشتنم خاک می‌خورد. این بیزاری از این بی‌پنجره‌ کل توانم را گرفته. دارم همین‌طوری سر می‌کنم، تا چه بشود؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">هفته‌ی پیش، از کلانتری زنگ زدند که فیلانی، فردا ساعت ۷ صبح با بابات بیا کلانتری و تق!&#8230; مشخصا در رابطه با &#8220;منوچ&#8221; بود. شبش کلی ذوق کردم که بالاخره منوچ را پیدا کردند و این‌که ۵ ماه دنبال پرونده‌ی کذایی‌اش بودم الکی دود نشد. فردایش توی اون باران کذایی که کل تهران را برداشت سوار بر آژانس رفتیم که سلام! آقا گوشی ما چی شد؟&#8230; صبر کن! کجا؟ الآن همه کلاس قرآن هستند و الکی آمدید&#8230; این را سربازی می‌گفت که جلوی در اسم و مشخصات و گوشی را ضبط می‌کند و بعد اجازه‌ی شرف‌یابی می‌دهد. بابایم یه چندتا چشم‌غره‌ی تخمی بهم رفت و سپس ادامه داد تو چرا درست گوش نمی‌کنی به طرف و چرا همیشه انقدر سربه‌هوا هستی؟ اصن مطمئنی گفته منم بیام؟ حالا به این کار ندارم که وقتی سراغ افسر تجسس رفتیم معلوم شد که من قشنگ گوش دادم و ایشان یادش نبوده که ساعت ۷ با ما قرار دارد. به این کار دارم که بگم بابای من! ببین، درسته که من قیافه‌ی بچه‌گانه‌ای دارم و هرکسی که ببیندم فکر می‌کند ته‌تهش ۱۷ سال داشته باشم ولی تو می‌دانی من ۲۱ سالم است و آدمم و تازه، یه چیز جالب که شاید ندانی غرور هم دارم و بنابراین نباید جلوی هرکس و ناکسی حال من را بگیری و جلال و جبروت نشان بدهی؟&#8230; نمی‌دانی؟ بعله! مسلم است. کلا هم حوصله ندارم باهات بحث کنم. مطمئنا شما حق داری و من ریدم!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">دو تا افسر مجهز به شکم و بی‌سیم و اسپری فلفل و دستبند و اسلحه (مگه جنگه؟) دادند که برو طرف را دستگیر کن. ماشین دربست گرفتیم و رفتیم تا آقا معتاده رو دستگیر کنیم. هارهار، (نگارنده می‌خندد.) بعله! یارو معتاد بود و داغان! خرجی‌ و جای خوابش را هم پای باباش بود که سرایدار ساختمان پزشکانی هست. تا بریم در خانه‌ی یارو را بزنیم بابام مثل قرقی (اگر دوست دارید عقاب یا پلنگ هم بذارید ولی از استعمال ببر و شیر بپرهیزید.) اطراف را شناسایی کرد که یک‌وقت ساختمان راه در رو نداشته باشد. پشت در آسانسور هم وایساد که یه‌وقت از این‌ور فرار نکند. گرفتیمش دیگر! برگشتیم کلانتری! اینطور که من و بابام جلو نشستیم و آقا معتاده عقب بین افسران نشست. تا نشستیم یکی از افسرها گرفت و تخت خوابید.دم در کلانتری هم سرباز کشیک گفت یکی بیشتر تو نرود. من زیر باران ماندم. گفتند که شما ساعت ۱۰ دادسرا باش تا این‌رو هم با بقیه‌ی متهمین بیاریم. غافل از اینکه تا ساعت ۱۲ قاضی نیامد. ساعت ۱۲:۱۰ پدر و پسر پیش ِ قاضی بودند. بابام که با دیدن حال نزار طرف نیم‌ساعتی روی مُخ من بود که بیا و ببخشش این‌بار باهاش درگیری لفظی پیدا کرد و حالا اگر من می‌خواستم کوتاه بیام  او نمیامد&#8230; آقا معتاده گفت من ندزدیم و قبول ندارم اتهام رو و خسارت الکی هم نمی‌دم و میرم زندان ولی بی‌گناهم.  قاضی هم گفت باااش! برو بازداشتگاه &#8230; برگشتم، حوالی ساعت ۶ بابای آقا معتاده به گوشی‌ام زنگ زد که آقا بیا و باهم توافق کنیم و من خسارت شما را می‌دهم. شما بیا تا این بچه رو که یتیمه و مادر نداره ببخش. مشکل داره. نذار شب رو توی بازداشتگاه بمونه. خواهش می‌کنم. من خسارت رو میدم. گفتم ۳۷۰ هزار تومن میشه!&#8230; به همین خونسردی و به همین ساده‌گی&#8230; مشخصا باخودش گفت هالو گیر‌آورده&#8230; بهم گفت که شما فاکتور داری؟&#8230; من هم گفتم بعله! بابای آقا معتاده آب‌دهنی قورت داد و گفت من فکر کردم آخرش ۲۰۰ هزار باشه! ندارم بیشتر.  خوب، اینجا نقطه‌ی سیاه‌روشن ِ اخلاقیات و روابط پدر‌پسری است، چی می‌گفتم؟ می‌گفتم باشه! خوب پسر شما منوچ رو فروخت و دود کرد و حالا شما بیا نصفش رو بده؟ یا  اصلا نده! فقط پسرت رو اصلاح کن؟ یا  می‌گفتم انقدر توی زندان می‌مونه که پول منو بده؟&#8230; با خودم گفتم طبق عادت من هرتصمیمی بگیرم بابام یه گیری بهم میده! شماره‌ی بابا را دادم و گفتم شما به توافق برس و خلاص! آقای پدر هم نه گذاشت و نه برداشت، خیلی شیک گفت : لیتی باهاش توافق کردم، نداره، از شکایت بگذر. تازه از کجا معلوم پسرش دزدیده باشه؟ اصن تو چرا رفتی دنبالش که آخرش اینطوری بشه؟ (نگارنده احساس می‌کند که خستگی ۵ ماه دوندگی توی تنش رسوب کرده و لاجرم باعث مریضی‌اش هم خواهد شد.) و درآخر، بذار اونا مدیون باشند&#8230;. بهش گفتم: اگه اون‌دنیا خدا گفت چرا خودت حقت رو نگرفتی و واسه چی منتظر من بودی؟ تو چی میگی؟&#8230; گفت: نه! خودت می‌دونی اصن. ..راهنمایی: این یک تله است. به‌محض اینکه خودت بدانی و خودت عمل کنی، هزار و یک گیر مختلف هوار می‌شود و مطمئنا کاری می‌کند که از نتیجه‌ی تصمیم و خود تصمیم و گیرنده‌ی تصمیم بدت بیاید&#8230;. مشخصا توی تله نیفتادم و گفتم باشه!&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">  همه هم می‌دانند بابام فتیش نصیحت داره. توی ماشین یک‌سره نصیحت کرد و نصیحت کرد و گفت تو چرا تصمیم‌گیری‌های عجولانه و احساسی داری؟ با منطث تصمیم بگیر! فکر کن و نصیحت و نصیحت&#8230; دوباره در ورودی و سرباز کشیک، صبحی عوض شده بود و حالا یک بداخلاق جاش بود. چون بابای من آدمی است که به نصایحی که می‌کند عمل می‌کند کاملا از روی عقل و بدور از هرگونه احساس از طرز حرف زدن سربازه خوشش نیامد و باهم درگیر شدند. اول لفظی و بعد بابام کاری کرد تا یارو بهش حمله کند. منتظر یک فرصت تا برود و از کلانتری شکایت کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">هیچ! رضایت دادم. مثل همیشه!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> میلاد، که من را خیلی بهتر از خودم می‌شناسد می‌گوید: تو از ایران نمی‌ری! و داری شعرکس می‌گی&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">.فکر کنم باید به فکر کیون دادن باشم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lithiumism.wordpress.com/486/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lithiumism.wordpress.com/486/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lithiumism.wordpress.com/486/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lithiumism.wordpress.com/486/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lithiumism.wordpress.com/486/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lithiumism.wordpress.com/486/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lithiumism.wordpress.com/486/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lithiumism.wordpress.com/486/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lithiumism.wordpress.com/486/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lithiumism.wordpress.com/486/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lithiumism.wordpress.com/486/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lithiumism.wordpress.com/486/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lithiumism.wordpress.com/486/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lithiumism.wordpress.com/486/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=486&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lithiumism.wordpress.com/2011/09/04/oh-well-whatever-never-mind/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/898ed33109f95e743d567b64f88e7726?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">lithiumism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>IN ecstasy</title>
		<link>http://lithiumism.wordpress.com/2011/08/18/in-ecstasy/</link>
		<comments>http://lithiumism.wordpress.com/2011/08/18/in-ecstasy/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Aug 2011 04:57:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>lithiumism</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://lithiumism.wordpress.com/?p=482</guid>
		<description><![CDATA[مشخصا ‌اهل‌ دود و دم و عرقیجات ِ نادر نیستم. با اطمینان می‌گم که پاک‌ترین جوانِ این کره‌ی خاکی هستم و مشخصا از پوزخندی که روی صورت‌تان می‌بینم، می‌‌فهمم که درخواست دارید انقدر دروغ نگم. نمی‌فهمم شما که انقدر باهوشید و توی اعتراف‌گیری معرکه چرا فکری به حال گوشیِ گروگان گرفته شده‌ی من، &#8220;منوچ&#8221; نمی‌کنید؟ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=482&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">مشخصا ‌اهل‌ دود و دم و عرقیجات ِ نادر نیستم. با اطمینان می‌گم که پاک‌ترین جوانِ این کره‌ی خاکی هستم و مشخصا از پوزخندی که روی صورت‌تان می‌بینم، می‌‌فهمم که درخواست دارید انقدر دروغ نگم. نمی‌فهمم شما که انقدر باهوشید و توی اعتراف‌گیری معرکه چرا فکری به حال گوشیِ گروگان گرفته شده‌ی من، &#8220;منوچ&#8221; نمی‌کنید؟ چرا شما که انقدر تیز هستید بلند نمی‌شوید بروید دادسرا و بزنید تو سر قاضی خاک‌برسر که تو چطور از بین سه نفر آدم هنوز نفهمیدی گوشی رو کی برداشته؟ آدم تا این حد مجهول‌المغز؟ یک‌شنبه، از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۱۴:۱۵ توی دادسرا ول بودم. برای اینکه به من بگوید هنوز هم نفهمیده که گوشی دست چه کسی است و باید تحقیقات بیشتری انجام بشود&#8230; هااا! حتما! بعله! خنده‌دار هم هست. نگارنده‌ی این سطور انقدر از نتیجه‌‌ای که قوه‌ی قضاییه بدست آورده خوشحال و سرمست است که توی پوست خود نمی‌گنجد. انقدر راضی است که فکر می‌کند چیزهایی که توی دادسرا دیده همه‌اش توهم است. و باورش نمی‌شود که توی شعبه‌ی سوم اجرای احکام کیفری، مردی را درحال روپایی زدن با توپ چهل‌تیکه دیده است&#8230; فکر می‌کنم رسما کس‌خل شده‌ام که باورم شده یکی از کارمندهای دادسرا، مردی موقر، با کت و شلوار (البته کت‌اش را درآورده بود) توی ساعت اداری و توی دادسرای خارک روپایی می‌زد شاید به یاد زیدان؟&#8230;به هرکسی هم که دیده‌هایم را می‌گم باورش نمی‌شود. بعد یارو با خودش فکر می‌کند من اهل دود و دم و عرقیجات هم که نیستم. چطور توهمی به این قدرت زده‌ام؟ هی با خودش فکر می‌کند و به نتیجه‌ای نمی‌رسد. همه‌اش هم از این ناشی می‌شود که من جوان پاکی هستم&#8230;.خوب بابا! دوباره خواستم لایی بکشم و بگم خوب هستم، نشد. همه فهمیدند که زِر می‌زنم. کامل اعتراف می‌کنم:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">در بخش دود و دَم تجربه‌ای دارم. اعتراف می‌کنم که به قلیون عشق می‌ورزیدم. هنوز هم جایی توی قلبم دوستش دارم و به همه‌ی جوانان قلیونی می‌گم: درسته! فوق‌العاده است (چه فازیه که ترکش کردم؟) ولی حقیقتا آدم رو بگا می‌ده! یعنی حتا جلوتر از دنیا&#8230; سیگار هم، خوب تلخ است لامصب و حالم هنوز از مزه‌اش بد می‌شود. یکبار کشیدم و هنوز هم حالم را بهم می‌زند. حتا اگر هم مزه‌ی ایستک آلبالویی می‌داد باز هم سیگاری نمی‌شدم. اولی‌اش برای این است که هیچ‌وقت پول اندازه کافی دستم نبوده و نیست. دومی‌اش هم برای این است که من بشدت از بابایم مثل سگ می‌ترسیدم. نمی‌دانم الآن چه حسی بهش دارم، ولی این را می‌دانم که همیشه فاصله‌ی ایمنی را با او و با خدایش حفظ می‌کنم&#8230;. بخش عرقیجاتم هم خوب نیست. اعتماد ندارم به این چیز. یک‌ دیوار بی‌اعتمادی بین من و مشروبات الکلی وجود دارد که نمی‌دانم از کجا می‌آید. ولی کارش را بخوبی انجام داده و هر بار جلوی من را گرفته&#8230; لاجرم الآن بدنم پاک است و قبل‌تر هم پاک بود. که می‌رسم به شب ۱۲اُم فروردینِ سالِ ۸۷. و بخاطر حافظه‌ی محشرم نیست که این روز یادم می‌آید. بخاطر این است که فردایش قرار بود برویم چیتگر و خدا می‌داند من چقدر از این چیتگر روی‌مان بدم می‌آید. چقدر خاطره‌ی بد دارم. حتا دفعه‌ی دوم است که دارم اینجا از بدی‌های چیتگر می‌نویسم&#8230; هوووف! شبِ ۱۲اُم بود. توی تختم ولو بودم و داشتم یواش یواش به خواب فکر می‌کردم. درحال فکر کردن هم به آهنگی که منوچ برام گذاشته بود گوش ‌می‌دادم.(My last breath- Evanescence) &#8230; بعد یهو احساس کردم که واقعا دارم آخرین نفسم را می‌کشم. خواستم بلند شوم ولی دردی توی تمام قفسه‌ی سینه‌ام پخش شد که امان‌ام را برید. در حال تقلا بودم که داد زدم مااامااان&#8230; حالا که می‌بینم داد نزدم. بیشتر صدایم شبیه بچه گربه‌ای بود گرسنه. پس دفعه‌ی دوم میو بلندتری کردم و بعد مادرم پرید توی اتاق‌ام. گفتم سینه‌ام داره می‌ترکه! که خیلی درد داشت. بعد نشست کنارم. زنگ زد به بابایم که بیا بچه مُرد. تا بابایم برسد من آرام آرام زیر خرواری از پتو گم شدم. تمام بدنم می‌لرزید و مثل بابااِتی تمام دندان‌هایم با صدای تیکی تیکی بهم می‌خورد. خوب بابایم رسید. ببریمش درمانگاه، رفتیم. سوار ماشین شدیم و رفتیم. بابایم با تی‌شرت و من با کاپشن&#8230; از اینجا به بعد جالب است. رفتیم درمانگاه شهید‌شوریده، پیش دکتر پاداش. برای این اسم دکتر را می‌نویسم که بگم حقیقتا آدم بی‌شعور و نفهمی هستید جناب دکتر و مشخصا میل به این دارم که مدرکت را توی کونت بکنم. تیکی تیکی گویان افتادم روی تخت. حالا هر تکانی که می‌خورم درد سینه‌ام بیشتر می‌شود و هی هم سردتر می‌شوم. فشارم رسما بگا رفته. همینطور افتادم زیر دستگاه اکسیژن و بابام دارد براش تعریف می‌کند که این خواب بود و بعد یکهو اینطور شد و تا دیروز هم سالم بود به علی‌مرتضی. یک‌خورده که لرزم کم‌تر شد دکتر گفت کاپشن‌اش را دربیارید تا معاینه‌اش کنم. اعلام کردم که درحال سگ‌لرز هستم و اینکار را نکنید. برام پتو آوردند و دکترِ با گوشی. مثل آدم‌های متفکر ضربان قلبم را چک می‌کرد و با قیافه‌ی من می‌فهمم گفت این‌که چیزیش نیست. ببینم چی مصرف کردی؟&#8230; سکوت! اطمینانی که دکتر پاداش به عملی بودن من داشت فضا را خفه کرد. از زیر چشم بابام را می‌پاییدم و دیدم همینطور که موجِ اتهام به صورتم، به سرم و به بدنم می‌خورد، بابایم هم باخودش دارد به احتمال معتاد بودن من فکر می‌کند و شرافتم درشرف لکه‌دار شدن است. پس باید بگم اگر حال داشتم می‌زدم پس کله‌ی دکتر، طوری که مغزش از دماغ‌اش بیرون بزند و می‌گفتم خفه شو! ولی چون حال نداشتم گفتم:&#8230; راستش یادم نمیاد. بهرحال بعدش بابام هم ازم دفاع کرد و گفت دکتر بیشتر معاینه کن. ازم نوار قلب گرفت و باز هم با نگاهی سرشار از فهم گفت نخیر هیچی‌اش نیست. باز اگه شک دارید یه وقت دکتر قلب بگیرید ولی چیزی‌اش نیست. که خوب بعد از نیم‌ساعت دیگر چیزی‌ام نبود. حالم خوب شده‌ بود و پتو را کنار زده بودم و نه لرزی داشتم و نه دردی&#8230; جناب دکتر زحمت کشیدید که بجای درمان من فقط تشخیص اشتباه دادید و گذاشتید تا خودم خوب بشوم. ای دستت بشکنه!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">القصه، رفتیم دکتر قلب. نیم‌ساعتی بین پیرمردها و پیرزن‌ها بودم که رفتم برای معاینه! خانوم دکتر بدون حتا نگاه کردن به نوارقلب، فقط با گوشی فهمید. آن‌وقت این مردک رسما معتادم کرد. ای تُف توی مدرکت، سگ‌پدر&#8230; در پایان باید اعلام کنم که پرولاپس دریچه‌ی میترال دارم و بله! اسمش باکلاس است و بعله! من انقدر بورژوا هستم که با اسم مرضم هم کلاس می‌ذارم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lithiumism.wordpress.com/482/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lithiumism.wordpress.com/482/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lithiumism.wordpress.com/482/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lithiumism.wordpress.com/482/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lithiumism.wordpress.com/482/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lithiumism.wordpress.com/482/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lithiumism.wordpress.com/482/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lithiumism.wordpress.com/482/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lithiumism.wordpress.com/482/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lithiumism.wordpress.com/482/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lithiumism.wordpress.com/482/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lithiumism.wordpress.com/482/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lithiumism.wordpress.com/482/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lithiumism.wordpress.com/482/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=482&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lithiumism.wordpress.com/2011/08/18/in-ecstasy/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/898ed33109f95e743d567b64f88e7726?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">lithiumism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پَری، وَر بپری!</title>
		<link>http://lithiumism.wordpress.com/2011/08/09/%d9%be%d9%8e%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%88%d9%8e%d8%b1-%d8%a8%d9%be%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://lithiumism.wordpress.com/2011/08/09/%d9%be%d9%8e%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%88%d9%8e%d8%b1-%d8%a8%d9%be%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Aug 2011 19:33:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>lithiumism</dc:creator>
				<category><![CDATA[لیتیومیسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://lithiumism.wordpress.com/?p=477</guid>
		<description><![CDATA[بله! مثلا اگر من یک نویسنده‌ی مشهور بودم. یا یک بلاگر، مثلا همین کسرا مشخصا کسی پیدا می‌شد که بگوید: عمووو! کدوم گوری هستی؟ اما از آنجایی که حتا یک گُه مشهور نیستم چه برسه به یک بلاگر مشهور در این دنیای سختی و بدبختی فراموش شدم. اینکه سه خط از شهرت و اینها نوشتم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=477&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">بله! مثلا اگر من یک نویسنده‌ی مشهور بودم. یا یک بلاگر، مثلا همین کسرا مشخصا کسی پیدا می‌شد که بگوید: عمووو! کدوم گوری هستی؟ اما از آنجایی که حتا یک گُه مشهور نیستم چه برسه به یک بلاگر مشهور در این دنیای سختی و بدبختی فراموش شدم. اینکه سه خط از شهرت و اینها نوشتم نباید فکر کنید من شهرت را دوست دارم، من تنها بدنبال خدمت هستم و خوب، یکمی هم کَف و هورا! گفتم کَف و هورا&#8230; مثل موقعی که یه گل میزنی و همه واست هورا می‌کشن جزء تیم رقیب که برات فُش می‌کشن. حالا هوس دارم از مدرسه بگم. از زنگ ورزش و فوتبال.<br />
خمیرمایه‌ی پسرها توی کوچه بسته می‌شود. وقتی با توپ پلاستیکی و آجر هستند. وقتی جفت‌پا زیر ماشین می‌روند برای توپ. وقتی مادرشان هی داد می‌زند بیا بالا. یا وقتی که می‌روند گیم‌نت (که آن‌موقع‌ها بهش می‌گفتیم کلوپ) و میکرو و سِگا بازی می‌کنند. که در اینصورت مادرشان نمی‌تواند داد بزند بیا بالا، هِی و هِی! و وقتی میایند خانه داد می‌زند و غُر&#8230; این نظریه اثبات می‌کند که خمیرمایه‌ی من حقیقتا تخمی است. بازی‌ام انقدرها هم بد نبود ولی چون کار نیکو کردن از پُر کردن است به‌پای بقیه نمی‌رسیدم. بابایم با گذشته‌اش که فقط اینجا به تاریک بودنش اشاره دارم اصلا و ابدا به پلاس بودن من توی کوچه و خیابان احترام نمی‌ذاشت و کلا روزی یک‌ساعت هم اجازه‌ی بیرون نداشتم. بچه که بودم برای این بود که منحرف نشوم و گیر رفیق ناباب نیفتم و بزرگ هم که شدم برای این بود که از درس و مشق نیفتم. حتا برای اینکه نروم کلوپِ حجّت، سال ۷۹ و یک‌سال بعد از آمدن پی‌اس‌وان و توی گرانی برام پی‌اس‌وان خرید که یک‌وقت نروم کلوپِ حجّت&#8230;<br />
تمام اینکارها باعث شد که من فوتبالم ریده‌مان باشد و همیشه جزو آخرین‌ها باشم. کسی که کشیدنش زورکی بود و زرنگی بود اگر مثل من را نمی‌کشیدی! یک‌فاجعه‌ی تمام عیار&#8230; انقدر دنبال توپ ندویدم و بالا و پایین نپریدم که زورم به امتحان ورزش نمی‌رسید. اگر هم نمره کم میاوردم به حساب این‌که این بچه مودب و خوب و درس‌خوانه نمره‌های ورزشم بیست می‌شد. آخه کی تا وقتی ریاضی و علوم هست به ورزش و هنر نگاه می‌کنه؟ طرف می‌خواد دکتر مهندس بشه نه بدبخت بیچاره. حتا یادم میاد که برای سال اول راهنمایی بابام بلند شد و رفت دفتر مدیر که آقا این بچه همه‌ی درس‌هاش بیست شده و این ورزش مسخره بهش ۱۸ داده! آقای مدیر هم یک نگاهی به نمره‌های من کرد و گفت بله، به معلم ورزش می‌گم این نمره رو درست کنه! و خوب اینطور بود که معدل اول راهنمایی‌ام ۲۰ شد.<br />
باری، همیشه توی زنگ ورزش مایه‌ی آبروریزی و مسخره‌بازی بودم. برای تست‌های مختلف کم میاوردم و کم میاوردم. باز خوب بود که از راهنمایی به بعد استعداد بسکتبالم کشف شد. با قدی به اندازه‌ی آنتن ایرانسل خیلی راحت توپ را توی حلقه مینداختم. همین یکم احترام از دست رفته‌ام را برگرداند و فهمیدم انقدر هم توی کارهای فیزیکی تنِ لش نیستم. خود همین پیشرفت بزرگی توی زندگی است.<br />
ریدم توی این پیشرفت بزرگ. مسخره جان! همه فوتبال را قبول دارند. بله! حالا بسکتبالت یکم خوب باشد. مثلا هفته‌ی پیش، پنج‌شنبه که رفتیم سالن فوتسال. کسی نگفت که اِ! بچه‌ها! اینجا حلقه‌ی بسکتبال هم هست. بیاین بسکتبال.  نه قربان، فقط آخرین نفر بودم که زورکی کشیده شدم. این سرنوشت محتوم است؟ نه نیست. وقتی توپ را گذاشتم گوشه‌ی دروازه، ریدم به &#8220;پ&#8221; که هی مسخره‌بازی درمیاورد. ریدم به همه‌ی بازی‌ها بدم. اصلا وصیت می‌کنم وقتی خواستید فیلم زندگی‌ام را بسازید باید این صحنه را تویش قرار بدهید. یک رستاخیز کامل&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lithiumism.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lithiumism.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lithiumism.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lithiumism.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lithiumism.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lithiumism.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lithiumism.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lithiumism.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lithiumism.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lithiumism.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lithiumism.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lithiumism.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lithiumism.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lithiumism.wordpress.com/477/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=477&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lithiumism.wordpress.com/2011/08/09/%d9%be%d9%8e%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%88%d9%8e%d8%b1-%d8%a8%d9%be%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/898ed33109f95e743d567b64f88e7726?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">lithiumism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>این را به منزله‌ی وصیت‌نامه بگیرید.</title>
		<link>http://lithiumism.wordpress.com/2011/07/07/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%b2%d9%84%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%88%d8%b5%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://lithiumism.wordpress.com/2011/07/07/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%b2%d9%84%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%88%d8%b5%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Jul 2011 11:53:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>lithiumism</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://lithiumism.wordpress.com/?p=473</guid>
		<description><![CDATA[خسته‌ام. بدنم بقدری درد می‌کند که انگار روزها زیر مُشت و لگد بوده‌ام. بند بندِ بدنم از درد فریاد می‌زنند. امروز ساعت ۱۰ بیدار شدم. بزور. انگار کاری برای انجام دادن دارم که بخواهم بیدار شوم؟ چرا بیدارم کردید؟ صبحانه هم نخوردم. ناهار انگار تکه‌ای فرش بود که اجبارا می‌جویدم. بی‌هیچ مزه و حسی. سَرم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=473&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خسته‌ام. بدنم بقدری درد می‌کند که انگار روزها زیر مُشت و لگد بوده‌ام. بند بندِ بدنم از درد فریاد می‌زنند. امروز ساعت ۱۰ بیدار شدم. بزور. انگار کاری برای انجام دادن دارم که بخواهم بیدار شوم؟ چرا بیدارم کردید؟ صبحانه هم نخوردم. ناهار انگار تکه‌ای فرش بود که اجبارا می‌جویدم. بی‌هیچ مزه و حسی.<br />
سَرم درد نمی‌کند. فقط خالی است. یک بیابانِ بی‌انتها. طوفان شنی خاموش نشدنی. نه واحه‌ای و نه سرابی. شن توی دهنم مزه‌ی مرگ می‌دهد. تف. هر چقدر که بیرون می‌ریزمش برمی‌گردد. نه از گوش و دماغ و دهن، از همه‌ی منافذ پوستم. گلبول‌های قرمز بجای اکسیژن، شن این‌ور و آن‌ور می‌برند. توی این دریای شن باد صدا ندارد. هیچ‌چیز صدا ندارد. فقط سکوت و سکوت و سکوت. انقدر عمیق که پرده‌های گوش پاره می‌شوند. مزه هم که گفتم، مرگ است.<br />
خسته‌ام. کشش این همه را ندارم. احساس می‌کنم پلک‌هایم خیس هستند ولی همه‌اش توهم است. قطره‌ای اینجا نیست. چه برسد به دریایی برای جاری شدن. احساس می‌کنم که به دست‌ها و پاهایم طناب بسته‌اند. ادامه‌ی طناب‌ها به اسب‌هایی است که هرلحظه امکان دارد رَم کنند و بعدش امعا و احشایم توی هوا پرواز کنند. این هم توهم است. بقیه‌اش هم توهم است. همه‌ی دردها و شکنجه‌های مسلم روی تنم. اینکه مثل ماهی‌های زاینده‌رود تنم کباب می‌شود. اینکه سوسک‌ها روی جسدم جشن می‌گیرند. همه و همه‌اش.<br />
خسته‌ام. روحم خسته است. حالم خوب نیست. نه دری به بیرون وجود دارد و نه حتیٰ روزنه‌ای. محکوم به ابدیت توی این سلول مُرده. راه‌های بدتری از کشتن یک آدم وجود دارد؛ این را می‌دانستی؟<br />
این را به منزله‌ی وصیت‌نامه بگیرید. می‌بخشم. همه‌ی این حال و هول دنیا. همه‌ی سو ماچ فانی که دارد. خوش‌گذشت ولی من باید تا ساعت ۱۰ خانه باشم. به بابا و مامان هم سلام می‌رسانم. چَشم. فقط این لباس من را بده که توی این بیابان طوفانی از شن است. طوفانی که خاموشی ندارد. دارم می‌روم توی بیابانی به طول ابدیت. ماسک داری؟ شن مزه‌ی مرگ می‌دهد. خوشم نمیاد که دهنم مزه بگیرد. خوابیدن را سخت می‌کند.<br />
می‌بخشم. همه‌اش را. برای اینکه&#8230; برای اینکه فرقی ندارد من چی بگم. برای اینکه هرچقدر هم چنگ بزنم از بین دستم‌هایم می‌رود. برای اینکه شن اینطور است. لیز می‌خورد. و نمی‌خواهم بگویم چرا. برای اینکه مهم نیست چه بگویم. نمی‌توانم تغییرش بدهم. برای اینکه مهم نیست چی کار بکنم. نمی‌توانم تغییرش بدهم.<br />
می‌بخشم. همه‌اش را. برای شما. این را به منزله‌ی وصیت‌نامه بگیرید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lithiumism.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lithiumism.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lithiumism.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lithiumism.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lithiumism.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lithiumism.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lithiumism.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lithiumism.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lithiumism.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lithiumism.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lithiumism.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lithiumism.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lithiumism.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lithiumism.wordpress.com/473/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=473&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lithiumism.wordpress.com/2011/07/07/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%b2%d9%84%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%88%d8%b5%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/898ed33109f95e743d567b64f88e7726?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">lithiumism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Fast &amp; Furious</title>
		<link>http://lithiumism.wordpress.com/2011/07/03/fast-furious/</link>
		<comments>http://lithiumism.wordpress.com/2011/07/03/fast-furious/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Jul 2011 17:06:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>lithiumism</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://lithiumism.wordpress.com/?p=466</guid>
		<description><![CDATA[به‌سلامتی و خوشی مادرم امروز گواهینامه‌اش را گرفت. خوب نگرفت. یعنی توی امتحان قبول شد و الآن، رسید ِ پُست به دست منتظر رسیدن گواهینامه‌اش است. منتظر این است که پُست‌چی چاپلوس بیاید دمِ در و برای پونصد تومن از خایه‌های من آویزان بشود که کار خیلی دردناکی هم است. دردم می‌آید. بله! اینکه آدمی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=466&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">به‌سلامتی و خوشی مادرم امروز گواهینامه‌اش را گرفت. خوب نگرفت. یعنی توی امتحان قبول شد و الآن، رسید ِ پُست به دست منتظر رسیدن گواهینامه‌اش است. منتظر این است که پُست‌چی چاپلوس بیاید دمِ در و برای پونصد تومن از خایه‌های من آویزان بشود که کار خیلی دردناکی هم است. دردم می‌آید. بله! اینکه آدمی برای پونصد تومن غرورش را بذارد زیرِ پا و به هر عمله‌ای مثل من، و به خایه‌های هر عمله‌ای مثل من آویزان شود درد دارد. شما اصلا می‌فهمید غرور یعنی چه؟ (نگارنده نگاه عاقل اندر سفیه را به شما می‌اندازد.) اینکه مَرد هست و غرورش؟  این را شنیدید که مردتون رو در اوج بخواید ، روی زمین باشید به عرش می‌برتون؟ شنیدید؟ &#8230; همه‌ی این‌ها که بگویم کم است از غرور. می‌سپارم دست اهلش تا بیایند و بگویند. ولی این را دربست از من داشته باشید که غرور گوهری است در صدفی به نام مَرد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">یکی از این صدف‌ها من هستم. این را اینجا می‌گویم چون درجای دیگری نمی‌شود گفت. نه بخاطر اینکه &#8220;هیچ‌کی منو درک نمی‌کنه!&#8221; یا &#8220;کیه که قدر بدونه تا من بخوام بگم.&#8221; برای این اینجا می‌گویم که گوگل پدّسگ ریده توی اعصاب و ایضا پروفایل‌ام و نمی‌شود جای دیگری غیر از این بنویسمش! برای این که حیاتِ مجازی من تبدیل شده به این‌که بروم فیس‌بوک و یک ساک‌ساک (بِمیک‌‌بِمیک هم می‌شود گفت) بکنم یا بروم توی گلستان و ببینم وضعم چقدر خراب است و اگر &#8220;اخلاق اسلامی&#8221; نمره‌ای بالای ۱۲ بهم ندهد که امیدش کم است بدهد، مشروط می‌شوم و می‌شوم یکی از سران ‌مشروطه. که گیم‌اُور نشده و ‌جان دیگر دارد ولی بابابش&#8230;(نخواهم نوشت که بابایش چه می‌کند.) و فش بدهم به گلستان و خودم و فش بدهم به استاد و خودم و فش بدهم به این وضعیت و خودم و فش بدهم به زمان‌بندی و باز خودم. و نتوانم بروم توی گودر و به اعتیادم ادامه دهم چون گوگل پدّسگ نمی‌خواهد و فکر می‌کند من الآن می‌روم گوهرم را بهش می‌دهم و التماس می‌کنم که تو را به پدرجدّت برگردان این بی‌صاحاب را! برای همین می‌گویم: گوگل بی‌شرف! ای‌کاش زوکربرگ بزند خارومادر گوگل‌پلاس و گوگل‌ریدرت را به هم پیوند بزند که ریدی توی پروفایل من! ای‌کاش  /باد بیاد روزِ وصال/ توفان بشه از سمتِ شمال/ هیچی نمونه ازش، به‌جز گل‌های پرپرش/ و مقداری نفرین و ناله‌ی دیگر که می‌دهم بنویسند و سنجاق می‌کنم به شالِ قبای لری پیج تا به زمین‌گرم بخوری بی‌پدر!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">بجایش قربان‌صدقه وردپرس می‌روم که آدم است. پایین صفحه می‌نویسد از اینکه با وردپرس خلق می‌کنید، سپاسگزاریم. احترام می‌گذارد و من هم بهش احترام می‌گذارم. و برای همین دست از ناله و فغان برمی‌دارم و بیش‌تر از این فضایش را به گوگلِ پست‌فطرت آلوده نمی‌کنم تا چیز بامعنایی بنویسم. تا بنویسم چه شد که این خانواده گواهینامه‌دار شد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">پاییز سال ۶۵ زمانی بود که بابای من گواهینامه گرفت. احتمالا خودش دوست دارد این‌طور تعریف کند که یک‌روز سرد توی شهرک آزمایش بود. بقدری سرد که آسمان مثل یک تیکه سرب بنظر می‌رسید،زمهریر سرد زمستان توی همه‌چیز نفوذ کرده بود. آسفالت توی بعضی جاها از سرما شکسته بود و نفس توی هوا یخ می‌زد و احتمالا اینکه هوا بس ناجوانمرادنه سرد بود را تنگش جا کند. بعد از گزارش هوا برود سراغ اینکه چه مهارتی به‌خرج داده و چطور افسر را انگشت به دهان گذاشته و افسر هم بهش گفته: که چرا داری توی ایران تلف می‌شوی؟ برو آلمان! بشو مایکل شوماخر (یا هرکسی که آن‌موقع خدای رانندگی بوده.) و بابایم بگوید: نه! من برای ساختن وطنم می‌مانم، می‌جنگم و دوباره می‌سازمش. سپس هر دو رو به دوربینی که در بیرون پیکان نصب شده لبخند بزنند و کات!&#8230;. بله! بله! بابایم هیچ‌وقت چنین قصه‌ی مسخره‌ای را تعریف نکرده و دلش هم نمی‌خواهد که تعریف کند و این من هستم که با فانتزی‌هایم دوست دارم قصه‌ای تا این حد ضایع بسازم. قصه‌ی حقیقی این است که برای بار دوم قبول شد و سنتِ بارِ اوّل توی امتحان قبول نشو را در این خانواده پایه گذاشت. بار اول قبول نشد برای اینکه افسر بهش می‌گوید: بپیچ چپ! و او ماشین را سمت راست می‌پیچاند. این‌طور می‌شود که افسر به‌آرامی طرفش برمی‌گردد و با لحن شیرین &#8220;دو دوتا چهارتا&#8221; می‌گوید: ((پسرم! سمت چپ اون دستیه که باهاش چنگال می‌گیری!)) و لبخندش مثل موز دُل باز می‌شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">برای من هم پایه‌ی قصه که همان سنتِ بارِ اوّل توی امتحان قبول نشو است باقی ماند. موقع پارک‌ِ دوبل انداختم توی جوقِ آب و رفتم برای بعدا! و وقتی گواهینامه‌ام هم رسید رفت برای بعدا! یعنی بابایم من را بدون اینکه بگوید: نخوری به این! بپیچ چپ! چه‌طرز سبقت گرفتنه! بزن کنار خودم می‌شینم پشت فرمون! تا یک‌سالگی گواهینامه راحت نگذاشت و در تمام این مدت نگاه سنگینش حکم‌فرما بود و حکم‌فرما هست. حتی توی عید امسال بقدری روی اعصابم بود که دلم می‌خواست بزنم به یکی از ماشین‌های توی جاده و خون‌بارترین تصادف تاریخ رانندگی ایران را توی جاده‌ی تهران-قم درست بکنم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">و برای مادرم! خوب؟! ساده می‌شود گفت که رکورد تعداد رد شدن در امتحان را شکست و فصلی تازه توی سعی و تلاش از خودش بجا گذاشت. فصلی پر از صبح‌های زود جمعه و چشم‌های خواب‌آلود من که می‌رفت به مادرش یاد بدهد که چطور برانیم! و التماس از خدا برای اینکه این‌بار قبول بشود و هفته بعد صبح‌جمعه را بخوابم. فصلی پر از ناامیدی و اینکه بیخیالش می‌شوم و بغض و خوشحای و فصلی که این‌طور تمام شد: مادر من، الآن یک راننده است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lithiumism.wordpress.com/466/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lithiumism.wordpress.com/466/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lithiumism.wordpress.com/466/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lithiumism.wordpress.com/466/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lithiumism.wordpress.com/466/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lithiumism.wordpress.com/466/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lithiumism.wordpress.com/466/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lithiumism.wordpress.com/466/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lithiumism.wordpress.com/466/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lithiumism.wordpress.com/466/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lithiumism.wordpress.com/466/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lithiumism.wordpress.com/466/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lithiumism.wordpress.com/466/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lithiumism.wordpress.com/466/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=466&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lithiumism.wordpress.com/2011/07/03/fast-furious/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/898ed33109f95e743d567b64f88e7726?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">lithiumism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>leave those kids Alone &#8230;.</title>
		<link>http://lithiumism.wordpress.com/2011/06/25/leave-those-kids-alone/</link>
		<comments>http://lithiumism.wordpress.com/2011/06/25/leave-those-kids-alone/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Jun 2011 19:50:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>lithiumism</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://lithiumism.wordpress.com/?p=463</guid>
		<description><![CDATA[مثلا من از گرسنگی، ضعفِ‌ اعصاب می‌گیرم. وقتی حس کنم که توی شکمم جنگی بین روده‌هایم درگرفته دست‌هایم می‌لرزد و هرکس که بهم نزدیک بشود مورد تاخت و تاز وحشیانه‌ای قرار می‌گیرد. بابایم از این هم بدتر است. منتظر نمی‌شود که شما بهش نزدیک بشوید. خودش شما را صدا می‌کند و می‌گوید یک چیزی بده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=463&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">مثلا من از گرسنگی، ضعفِ‌ اعصاب می‌گیرم. وقتی حس کنم که توی شکمم جنگی بین روده‌هایم درگرفته دست‌هایم می‌لرزد و هرکس که بهم نزدیک بشود مورد تاخت و تاز وحشیانه‌ای قرار می‌گیرد. بابایم از این هم بدتر است. منتظر نمی‌شود که شما بهش نزدیک بشوید. خودش شما را صدا می‌کند و می‌گوید یک چیزی بده بخورم! و خوب شما باید بپرسید که چی؟ او جواب شما را نمی‌دهد. پس باید دوباره و شاید سه‌باره بپرسید چی می‌خوای بخوری؟ سپس جواب می‌گیرید که نمی‌دونم، یه چیزی بده بخورم. به این‌جای دیالوگ که می‌رسید باید لیستی از خوردنی‌های توی یخچال را ردیف کنید تا او چیزی را انتخاب کند و خیلی شانس بیاورید که قضای سر‌آشپز(همان نمی‌دونم، یه چیزی بده بخورم.) را انتخاب نکند.  پدر بنده هستند، شش‌ و نیم ساله از تهران.<br />
حاضرم قسم بخورم که توی این‌ همه سال بارها و بارها تصمیم گرفته که شکمش را آب کند و هربار جدّیتش بیشتر از دفعه پیش بوده ولی تنها وقتی شکمش کمی کوچک می‌شود که به فصل تابستان برسیم یا به ماه‌رمضان. و دوباره بعد از این دوره حلقه‌های کمربندش هی بازتر می‌شوند تا جایی که کمربند را بصورت نمادین روی شکمش نصب می‌کند. حتی تعجب می‌کنم که چطور ماه‌رمضان گرسنگی را تحمل می‌کند؟ باید یک‌خورده از من و خواهرش یاد بگیرد که بعد از سه ‌ساعت گرسنگی به طور کابوس‌واری سگ‌اخلاق می‌شویم. این‌طور است که من توی عمرم تنها دوبار روزه گرفتم. دفعه‌ی اول انقدر بودم.( نگارنده انگشت‌هایش را به اندازه نمک‌دان باز می‌کند.) خانه‌ی یکی از پسرعموهای بابا برای افطار دعوت بودیم. اذان قبل از ساعت ۵ بود و من نصفِ روز را توی رختخواب بودم و نصف‌ِ دیگر را پایِ تلویزیون وِلوو! نتیجه‌اش این شد که سردرد داشتم و مثل یک کوسه‌ی سفید گرسنه آماده بودم که ترس شکارم را بو بکشم. حتا وقتی بابایم یک‌ساعت قبل از افطار جلوی شیرینی‌فروشی ترمز کرد تا دست‌خالی پیشِ پسرعمو نرود بهش التماس کردم که تو رو خدا نکن، طاقت ندارم. و وقتی زولیباـبامیه کنارم روی صندلی عقب جا گرفت خیلی سعی کردم تا روزه‌ام را بخورم، ولی نشد. گره‌ی کور و جعبه‌ی سفت مانع رسیدن به شیره‌ی خوشرنگ و مزه‌ی زولبیا-بامیه بودند. دفعه‌ی دوم هم که رسما بگا رفتم و معلوم شد که گرسنگی واقعا با من سازگار نیست. می‌توانم بگویم اگر کسی بخواهد من را شکنجه کند یا حرفی را از زیر زبانم بیرون بکشد کافی است من را چندساعتی گرسنه نگه دارد و دیگر نیازی به چَک و فش و لگد و شوکر نیست. برای رسیدن به ‌خورده‌نان از زمان تولدم تا حالا را برایش دقیقه‌ به دقیقه گزارش می‌کنم . می‌دانم، می‌دانم. آدم ضعیف‌النفسی هستم و مغلوب شکم. همه‌ی این‌ها را می‌دانم ولی می‌خواهم به یک چیزی برسم. خوب یعنی می‌خواستم به این برسم که توی وبلاگم، توی قلمروی پادشاهی‌ام بگویم ضعیف‌ام تا هر دشمنی به قلمرویم بتازد؟ نه. یک چیزی می‌خواهم بگویم. منظورم از اول تا حالا همین بود ولی &#8220;کلمه&#8221; مناسب برایش ندارم. نه، هرچیزی که معنایی نزدیک به این حس را داشته دیگر &#8220;کلمه&#8221; نیست. حرف است و لاجرم بادِ هوا! باید برایش می‌نوشتم. باید تا جایی که می‌توانستم با نیش زدن به گذشته و رفتن به چپ و راست حس‌اش را بوجود میاوردم. باید &#8221; کلمه&#8221; را توصیف می‌کردم. تا می‌گفتم آقا/خانوم، انسان! یک نفر به طرز زشتی، به‌طرز وحشتناکی دارد می‌سپارد جان. باید می‌گفتم همه‌مان گرسنگی را یک‌بار چشیدیم. حتی شاید شدیدش را. تشنگی را که توی تابستان به جان می‌خریم و می‌دانیم چقدر سخت است. حالا باید بگویم این‌جا یک نفر به طرز زشتی نمی‌سپارد جان! نه، اول ۱۲ نفر بودند. حالا بیشتر شدند. قرار است چند نفر بشوند تا یکی بگوید چرا؟ قرار است کل دریا را جسد بردارد تا کسی نیم‌نگاهی بیندازد؟ قرار است توی ساحل هم جسد پشت جسد سوار شود تا صدایی از این دیوار در بیاد؟ یا که نه، قرار نیست همین‌طور لال از دنیا برویم؟<br />
این نوشته از سر احساس است. خوب می‌دانم. از سرِ احساس تنفر، بیچارگی، خشم و هر حسّ ِ بد دیگر. باید بگویم این احساس به من می‌گوید اگر یکی از این‌ها بمیرد ما هم مسئولیم. فقط آیت‌الله که می‌خواهم و می‌خواهیم دست از سر ما بچه‌ها بردارد توی این جنایت ( بله! این خودِ خودِ جنایت است.) دست ندارد. این سکوت و سکوت و سکوت  و باز هم سکوت ما را می‌شکند. ما را نابود می‌کند. ما را از خودمان متنفر می‌کند. این سکوت باید شکسته شود.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lithiumism.wordpress.com/463/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lithiumism.wordpress.com/463/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lithiumism.wordpress.com/463/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lithiumism.wordpress.com/463/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lithiumism.wordpress.com/463/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lithiumism.wordpress.com/463/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lithiumism.wordpress.com/463/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lithiumism.wordpress.com/463/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lithiumism.wordpress.com/463/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lithiumism.wordpress.com/463/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lithiumism.wordpress.com/463/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lithiumism.wordpress.com/463/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lithiumism.wordpress.com/463/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lithiumism.wordpress.com/463/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=463&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lithiumism.wordpress.com/2011/06/25/leave-those-kids-alone/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/898ed33109f95e743d567b64f88e7726?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">lithiumism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>باقالی</title>
		<link>http://lithiumism.wordpress.com/2011/06/17/%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%a7%d9%84%db%8c/</link>
		<comments>http://lithiumism.wordpress.com/2011/06/17/%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%a7%d9%84%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Jun 2011 07:02:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>lithiumism</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://lithiumism.wordpress.com/?p=456</guid>
		<description><![CDATA[بذارید یک خورده از تاریخچه بحث بگویم. توی خانواده ما هرکس به‌دنبال آرزوهایش رفت کیر خورد. اوپس! حرف بدی زدم؟ باید ببخشید! دوباره به یاد ایام قدیم بددهن شدم. در واقع دهن‌دره شدم. تنها جایی که فحش‌هایم را نمی‌دهم.( طبیعی است که گه، عوضی و این‌ها فحش نیستند.) تنها جایی که فحش نمی‌دهم درون جمع [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=456&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">بذارید یک خورده از تاریخچه بحث بگویم. توی خانواده ما هرکس به‌دنبال آرزوهایش رفت کیر خورد. اوپس! حرف بدی زدم؟ باید ببخشید! دوباره به یاد ایام قدیم بددهن شدم. در واقع دهن‌دره شدم. تنها جایی که فحش‌هایم را نمی‌دهم.( طبیعی است که گه، عوضی و این‌ها فحش نیستند.) تنها جایی که فحش نمی‌دهم درون جمع گرم و سوزان خانواده است. یک توصیه قدیمی بیان می‌دارد که وقتی بچه حرف زشتی زد توی دهانش فلفل بریزید. نمی‌خواهم بگویم توی دهانم فلفل ریختند. می‌خواهم بگویم توی دهانم زدند. و وقتی آدم کوچک باشد. ۳ یا چهار سال نباید چیزی از این واقعه یادش بیاید. همین‌طور که نباید حرف واقعا بدی زده باشد. درست است. من هم یادم نمی‌آمد تا همین پارسال. وقتی حقیقت مثل‌آوار بر سرم، بر شانه‌ام و بر کمرم ریخت پاییز بود. به‌طور قطع سرد و برگ‌ریزان. در جمع کوچک دو نفری با مادرم بودم. و اعلام می‌داشتم که چقدر خوب است که پدر و مادر من مثل پدر و مادر پایینی دست بزن ندارند. و به خودم می‌بالیدم. این سخنرانی قطع شد. به‌دست یک حقیقت، نمی‌دانم وقتی می‌شود دروغ گفت و مردم را شاد نگه داشت چه اصراری به حقیقتی به تلخی کیون خیار است؟ این دست ِ حقیقت، مادرم بود که با خنده آمیخته به شرمی گفت که این‌طور نیست و ایشان من را مورد نوازش قرار داده‌اند. حوالی سال هفتاد و سه، هفتاد و چهار. (صدای ریختن آوار.) دنیای فانتزی‌ام که پُر بود از بستنی‌چوبی و فرفره و مادری که همیشه من را ناز می‌کند روی سرم خراب شد. بعد از آن احساس لجن‌مالی دارم. کینه‌ای توی قلبم نیست. وقتی چیزی یادم نبوده چطور کینه‌ای داشته باشم؟ ولی احساس می‌کنم فریب خورده‌ام و از جای خنجری در پشتم خون به بیرون می‌پاشد. بله! من آدم حساسی هستم. به‌شدت دنبال تکیه‌گاهی توی زندگی‌ام می‌گردم بنابراین هیچ زنی که به‌دنبال پناهگاهی توی زندگی‌اش می‌گردد نمی‌تواند آویزان من بشود که حقیقتا نا‌امیدش می‌کنم. این زن بخودش فحش می‌دهد. به من هم فحش می‌دهد. و می‌خواهد از من فاصله بگیرد. جدا بشود. خلاصه این‌که بدبخت می‌شود.</p>
<p style="text-align:justify;">جنبه خوبی هم واسه چُس‌ناله کردن دارم. می‌بینید که! کاملا از بحث تاریخچه دورافتادم. اینجا بودیم که هرکس دنبال آرزوهایش رفت کیر خورد. البته هر کس که از ما بود و در این مملکت بود و آرزویش چیزی به جز پول بود. وگرنه هرکس که دنبال پول بود خودش به آرزوهایش کیر خوراند (چه بددهن،نه؟) و چندتایی پول‌دار توی ما وول می‌خورد. ولی مگر من دوست دارم برای خودم و شما لیست پول‌دارهای فامیل را ردیف کنم؟ اینجا هستم تا بگویم چه کسانی دنبال آرزوهایشان رفتند و بعدش بگا رفتند. یکی‌اش دایی کوچک‌ام است. تمام عمرش دنبال هنر بود، تئاتر. کارگردان شد. خرس ِ چخوف را برد روی صحنه. خوب؟ می‌خواهد برود خارک. یعنی از یکی از فامیل‌های دور من و نزدیک خودش خواست که دست‌اش را بند کند. دست‌اش تا حالا بند نشده. سی‌سال‌اش است و غرور دارد. مغرورترینی‌ است که تاحالا دیدم. سی‌سال‌اش است و مادرم می‌گفت اعتراف کرده که ای‌کاش دنبال هنر نمی‌رفت. ای‌کاش می‌رفت رشته‌ی ریاضی . (صدای شکستن) من صدای شکستن غرورش را از پس چهارصد کیلومتر شنیدم. خودش چه کار می‌کند با این صدا و آن تکه ها؟<br />
دومی‌اش هم. (اگر حوصله ندارید بخوانید، بروید پاراگراف بعد.) دومی‌اش هم پسرخاله است. تاریخ خواند. رید. چون کار ندارد. حالا باید برود گریم بکند. دنبال پول ِ مهرِامام رضا باشد و از بزرگترهایش. از بقیه و از بابای من سرکوفت بخورد که این چه طرزش است؟ چرا مثل آدم یک رشته بدرد بخور(= پول‌ساز) را انتخاب نکردی؟ چرا با خودت این‌طور کردی؟ چرا و چرا؟ این سوالی است که خودش هم تازگی‌ها می‌پرسد. چرا؟ هه! طنز جالبی شد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">این‌ها را نمی‌نویسم تا بروید برینید به کارهای‌تان. به آرزوهای‌تان. اگر تا حالا زمان و زمین بگا نداده باشدشان. من نه نصیحت می‌کنم و نه دوست دارم نصیحت بشنوم. مگر من بابایم هستم یا هر کس دیگری که فتیش نصیحت کردن و پدربزرگ بودن را دارد؟ نه! بروید و بچسبید بهشان. شاید زندگی‌تان مثل مهرداد شد. این بحث ماست:  مهرداد!<br />
مهرداد سال‌ اول دبیرستان همکلاسی‌ام بود. دوست؟ شاید بودیم. اما چیزی که من را پیگیرش می‌کرد طراحی‌اش بود. طراحی‌اش خوب بود. سایه خوب می‌زد. خط‌ها را قوی و درست می‌کشید. طرح‌اش را توی کاغذ سفید می‌دید. وقت می‌ذاشت و این علاقه و حسادت‌ام را باهم زیاد می‌کرد. خیلی بهتر از من می‌کشید. خیلی خیلی بهتر. آره، داشتم می‌گفتم. هم بهش حسادت می‌کردم و هم بهش علاقه داشتم. حتا بهش حس ترحم هم داشتم. باور داشتم که آدم باید یا دکتر بشود یا مهندس. و هیچ چیز غیر از این‌ها زندگی را نمی‌سازد و بدبخت می‌شوی! مهرداد این‌طور نبود. وقتی من فیزیک و ریاضی بیست می‌شدم. با دوازده و سیزده خودش را جمع می‌کرد. وقتی فیزیک شدم ۱۶! و گریه کردم، (خیلی، خیلی بخاطر این‌کارم تحقیر شدم. بیش از اندازه‌ای که بشه گفت.) به نمره تک‌اش می‌خندید. نهایت آرزویش طراحی ماشین سوپراسپرت بود. بله! می‌خواست طراح ماشین بشود. فکر می‌کردم او بدبخت می‌شود. یکی از میلیون‌ها کارمندِ دون‌پایه‌ی خم شده زیر قسط و زن و بچه. نه! بدبخت نشده است. یک ماه پیش فهمیدم که یکی از طراح‌های ایران خودرو است. ماهی یک و نیم میلیون تومان می‌گیرد. به خانواده‌اش کمک می‌کند و به آرزویش رسیده. خنده‌ام گرفته بود از این حسّ ترحم مسخره‌ای که زمانی بهش داشتم. قبول کنید که خنده‌دار است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">خوب؟ دیگر چه؟ چانه‌ام گرم شده است. باز هم می‌نویسم. الآن آهنگ گوش می‌دهم. همین دو دقیقه پیش موسیق ِ &#8220;باقالی&#8221; توی فضا جریان داشت. محسن نامجو است دیگر. برای بانویی می‌خواند که باقالی هم بارش نکرد. شاید بانو توجه‌اش جلب شود. بهرحال اسم نامجو پشت عاشق‌اش خوابیده. اسم و رسمی دارد. صدایش هم که خوب است. اصلا خواننده است. بله، بانویی که باقالی هم بار آقا محسن ما نکردی. من به شما علاقه‌مندم. یک چیزکی بارش کن. از دست می‌رودها و بعد محکم می‌زنی روی دست خودت. این بود مقدمه ما! مقدمه برای این‌که بگویم بانویی است که باقالی هم بار ما نمی‌کند. کمکی(کَم کوچک) به ما بار می‌کند ولی خوب بنظرم فرقی با باقالی ندارد. ما طالبش هستیم. یکی این را به گوشش برساند. بگوید بله! شما خوشگل هستید. آدم باید هی نگران باشد که یک وقت از دستش نقاپند این بانو را. خیلی هم باحال هستید. این‌ها را به گوشش برسانید. بگویید شما مثل خودمان بددهن هستید. عصبی هم هستید. اصلا ما عاشق فحش کاف‌داری هستیم که می‌دهی. اینکه یهو گریه‌ات می‌گیرد و می‌روی یک گوشه مثل بچه‌گربه جمع می‌شوی. بهش بگویید شما یکی از آرزوهای ما هستید. بهش بگویید من نباید مثل بقیه خانواده‌ام باشم. نباید وقتی دنبال آرزویم افتادم مثل عن بشوم. بهش بگویید به عنوان یک آرزو حق ندارد به ما کیر بزند. زیاده عرضی نیست. عزت زیاد. سایه‌تان مستدام و خداحافظ.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lithiumism.wordpress.com/456/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lithiumism.wordpress.com/456/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lithiumism.wordpress.com/456/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lithiumism.wordpress.com/456/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lithiumism.wordpress.com/456/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lithiumism.wordpress.com/456/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lithiumism.wordpress.com/456/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lithiumism.wordpress.com/456/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lithiumism.wordpress.com/456/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lithiumism.wordpress.com/456/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lithiumism.wordpress.com/456/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lithiumism.wordpress.com/456/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lithiumism.wordpress.com/456/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lithiumism.wordpress.com/456/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=456&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lithiumism.wordpress.com/2011/06/17/%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%a7%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/898ed33109f95e743d567b64f88e7726?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">lithiumism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تکه‌های زندگی</title>
		<link>http://lithiumism.wordpress.com/2011/06/14/%d8%aa%da%a9%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://lithiumism.wordpress.com/2011/06/14/%d8%aa%da%a9%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Jun 2011 09:09:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>lithiumism</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://lithiumism.wordpress.com/?p=452</guid>
		<description><![CDATA[هوا. هوا را دیدید چه‌قدر گرم است؟ آره، اصن عرق تمام سر و کولم را برداشته. ولی روز قشنگیه! هوا. هوا؟ دارم از هوا صحبت می‌کنم؟ خوب از چی صحبت کنم؟ یعنی اجازه هست تا از چه چیزی صحبت کنم؟ الآن به یک پی‌ام جواب دادم. خوبی؟ روبراهی؟ جواب این بود: به‌هیچ وجه. می‌خوام خودم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=452&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">هوا. هوا را دیدید چه‌قدر گرم است؟ آره، اصن عرق تمام سر و کولم را برداشته. ولی روز قشنگیه!<br />
هوا. هوا؟ دارم از هوا صحبت می‌کنم؟ خوب از چی صحبت کنم؟ یعنی اجازه هست تا از چه چیزی صحبت کنم؟ الآن به یک پی‌ام جواب دادم. خوبی؟ روبراهی؟ جواب این بود: به‌هیچ وجه. می‌خوام خودم رو بالا بیارم. این‌که نشد نوشته. شد چس‌ناله. اصلا چس‌ناله را از من بگیرید چه می‌ماند؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">دیروز می‌خواستم اشک بریزم. نشد. این تمساح‌کرگدن نما نتوانست. آخر مرد توی جمع که اشک نمی‌ریزد. می‌ریزد؟ پس با حال بدی، با حال واقعا بدی (حتا تخمی شاید) رسیدم خانه. شاید یک تپه گه مجسم. از این‌ها که احمدی‌نژاد می‌ریند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">بابایم. هم‌ او که روزی ۲ ساعت شاید بیشتر نبینمش. آمده توی اتاق که چی شده؟ امتحان را خراب کردی؟ نه واقعا این سوال است؟ نباید می‌گفتم که به تخمم هم نیست؟ که علی می‌گفت: اگر معافی داشتم یک دقیقه هم توی این دانشگا نمی‌موندم. دیروز بابا و مامانم سوار تاکسی شدن. راننده تاکسی فوق لیسانس صنایع بوده! و بعدش به شکل بدی، به شکل واقعا بدی (حتا تخمی شاید) خندید. باید این را برایش می‌گفتم.نگفتم. خواست بانمک باشد، پس گفت: با دوست دخترت دعوات شده؟ خواستی بوس‌اش کنی زده زیر گوش‌ات؟ هارهار. ضعف کردم از خنده! باید می‌گفتم: شما! شما! کسی هستی که اگر یک روز یک دختری از بغل من هم رد بشود شرت من را به اهتزاز درمی‌آوری. آن‌وقت این سوال است؟ ولی نگفتم. بله! من بابایم صحبت نمی‌کنم مگر درباره‌ی هوا! این‌که چقدر هوا گرم است. یا این‌که بیا برات توضیح بدم این سر ستون‌ها چطور درمیان! انگار که من شیفته‌ی کارش هستم.<br />
من با بابایم دعوا هم می‌کنم. همه با بابای‌شان دعوا می‌کنند. مثلا خواهرم هم دعوا می‌کند. ولی چون لوس بابایی است. همه‌چیز به خوبی تمام می‌شود. بخواهم مثال بزنم این می‌شود که ما جلوی بابایمان جرات نداشتیم نفس بکشیم و هنوز هم ندارم. دخترک همیشه حال‌اش را می‌گیرد. مثلا دو روز پیش دعوای‌مان شد. این‌ها را توی توییترم نوشتم. این‌جا هم می‌نویسم. توی فیس‌بوک؟ نه! چون هزار نفر رد می‌شوند و ما باید وقتی اسم‌مان هست و رسم‌مان ریاکار باشیم. باید دروغ بگوییم. اگر تخمی‌هستیم. باید یک‌طوری بنویسیم که انگاری به تخم‌مان هم نیست و من اوج تسلط بر زندگی هستم. این است، عصاره فیس‌بوک بعلاوه چهار تا عکس که همه می‌خواهند تویش کول باشند. این‌جا می‌نویسم:<br />
چرا دعوا کردیم؟ چون بابایمان طرفدار نظام است. موسوی و کروبی را فریب خورده آمریکا می‌داند. بهشان پت و مت می‌گوید و خامنه‌ای را ندای حق. (مجبورم باز هم کلمه‌ی بله را به کار ببرم.) بله! به همین راحتی. و اینکه وقتی خامنه‌ای توی نماز کذایی‌اش گفت: جانم تقدیم شما گریه کرد.‏ معتقد است تمامی دنیا در دستان غرب می‌چرخد و اگر آن‌ها نخواهند هیچ چیزی عوض نمی‌شود&#8230;. باز بگویید این هزینه نداد. من زندگی‌ام را گذاشتم برای این جنبش. دست‌هایم می‌لرزد. مثل ژله! ناهار زهرمارم شد. نخوردم. بلند شدم آمدم توی اتاقم. گفتم کیرم توی این زندگی. به‌همین صراحت. عید هم با هم دعوا کردیم. جلوی فامیل. سر جنبش. آقای موسوی من اصلا از شما طلب‌کارم. اگر یک روز تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک بشویم. خودمان جزو کسایی بشویم که صحنه را خطرناک می‌کنند من از چشم شما می‌بینم. آقا من اصلا به اینجام رسیده! ازخودم تنفر دارم. چرا من نمی‌توانم بابایم را عوض کنم ولی فکر می‌کنم می‌شود نظام را عوض کرد؟ آٔقا من دستم خالی است. ذهنم هم خالی است. من یک مرد ام که شکسته. تیکه‌هایم پخش شده. فرو ریختم. این است فلسفه زندگی. جنگ و دعوا! جنگ و دعوا و باز هم جنگ و دعوا.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lithiumism.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lithiumism.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lithiumism.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lithiumism.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lithiumism.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lithiumism.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lithiumism.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lithiumism.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lithiumism.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lithiumism.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lithiumism.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lithiumism.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lithiumism.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lithiumism.wordpress.com/452/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lithiumism.wordpress.com&amp;blog=11690609&amp;post=452&amp;subd=lithiumism&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lithiumism.wordpress.com/2011/06/14/%d8%aa%da%a9%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/898ed33109f95e743d567b64f88e7726?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">lithiumism</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
