فتیش

معنی‌اش می‌شود همان خوره بودن… ولی زیاد بهم نمی‌چسبد، همان فتیش قشنگ‌تر است. این نکته‌ی اول بود. نکته‌ی دوم در این است که امیدوارم به منظوری که دارم برسم هرچند که نوشته شاید اصلا خوب نباشد ولی به چه جهنمی اهمیت دارد؟

امکانش هست موقعی که توی خیابان‌های تهران به شکل کاملا مِلو و دوستانه‌ای رانندگی می‌کنید و مست لحظات هستید موجودی گاو سوار بر ریو جلوی شما بپیچد و سواری را کوفت‌تان کند. امکانش است که آن گاو من باشم اما قبل از این‌که نتیجه بگیرید که عجب بی‌شعوری است این بشر که به کارش اقرار می‌کند و افتخار قصد دفاع دارم. نخست، کی گفته من افتخار می‌کنم؟ چرا هرچیزی به ذهنت می‌رسد را باید یقین بدانی؟ سپس، بنظرم بهتره که بجای پیف پیف کردن از وضع بگم خودم یکی از مسببان‌اش هستم. حالا چرا اینطورم؟ منی که ادعا دارم زندگی ساده میخوام ولی این را وقت رانندگی از بقیه می‌گیرم؟دلیلش در این است که مشخصا آدمی هستم  بشدت بی‌کله و احساساتی. برخوردهایم از روی چیزی است که قالبا فکر درش جایی ندارد پس این هم یک واکنش مثل واکنش‌های دیگر است.

توی ایران جی‌پی‌اس داریم؟ البته مهم نیست. مهم این است که ما توی ماشین‌مان بجای دستگاه سخت‌افزاری و اتصال ماهواره‌ای  دستگاه زنده‌ای داریم که بسیار پویاست: بابام! مستر فتیش آو نصیحت… بپیچ چپ. راست. گاز زیاد نده. ترمز کن… مثل یک جی‌پی‌اس واقعی و همیار پلیس واقعی‌‌تر. این است که وقتی توی ماشین نباشد بد رانندگی می‌کنم و انتقام می‌گیرم. واقعیت این است که از نصیحت متنفرم! بله، نصیحت‌های شما سازنده است ولی تا حالا فکر کردید شاید بهتر باشد از کنار موضوع رد بشوید و بذارید آدم خودش تجربه کنه؟ که زیادی چیزی میل به تگری زدن را بوجود می‌آورد؟ دارم می‌بینم یکی بالای منبر رفته که بگه خوب برای رانندگی حق داره! این همه تصادف و … . خدمت این دوست عرض می‌کنم که خفه! (نگارنده خشمگین است و چون وبلاگ حریم خصوصی است و چهاردیواری اختیاری می‌توانید از درب‌های خروج تشریف ببرید اگر از طرز صحبتم خوش‌تان نمی‌آید.) رانندگی یک استعاره است از کل زندگی! اینطوری است که موقع بیلیارد هیچ‌کس جرات ندارد بهم پیشنهاد بدهد. یادم است که قشنگ سر این با بچه‌ها دعوا کردم و بعله، پشیمانم. آدم که احساسی باشد هی پشیمانی دارد. اما تو را سرجدتان قسم نصیحت نکنید که چطور احساسی عمل نکنم،‌ خوب؟

این همه آسمان و ریسمان بافتم که برسم به حرف آیدای پیاده‌رو. یکی انقدر قشنگ یک موضوع را باز کند و با قلم استثنایی‌اش بنویسد و باز ملت کار خودشان را بکنند؟ آن بالا نوشته من تمرین نوشتن می‌کنم ولی آب هم توی هاون که نمی‌کوبد. وقتی می‌گوید تجربه برای خود آدم هم بدرد نمی‌خورد. مردم برای سبک شدن می‌نویسند و این‌ها خوب چرا باز باید فتوا بدهید؟ فتیشِ نصیحت‌تان توی کدام ژنِ بدبختی است؟ بکش بیرون! بذار یکم زندگی کنیم. بذار وقتی درددل می‌کنیم برای بار دوم هم حرف دل‌مان را بزنیم و از ترس کلام را نخوریم. مشخصا دارم به نوشته‌ی یکی اشاره می‌کنم که کلی با نوشتنش و سبکش حال می‌کنم و دوستش دارم. درددل کرده، از ترس‌هاش گفته، از شک‌هاش و از هرچیزی که بر سر خودش و عشق‌اش می‌رود. بلند شدند درباره‌ی رابطه‌ی دو تا آدم، درباره‌ی زندگی دو تا آدم (چه باهم و چه بی‌هم) تز دادند. تو اصلا بیشتر از سطح وبلاگش می‌شناسی طرف را؟ خوب چه کرمی است که حتما سرت را بکنی توی هر سوراخی؟ (طرف آمده توی همین وبلاگ درباره‌ی من و او و رابطه‌مان نظریه داده که منتظرش نباش، می‌پیچاندت. خوب تو اصلا اسمش را هم نمی‌دانی چطور انقدر جلو را می‌بینی؟ محض نمونه نوشتم که بگم چقدر فراگیرند این موجودات.)

چرا از سر شکم؟ چرا واقعا؟ ای کاش یکی بود که می‌گفت من آمدم با این شیوه مبارزه کنم. اشاره می‌کرد به این‌هایی که نمی‌کشند بیرون. داد می‌زد شما نباید تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک بشوید. باز اشاره می‌کرد به آن‌هایی که از ترس فتیش‌داران پیچیدن نسخه ساکت هستند.

نوشته شده در Uncategorized. بیان دیدگاه »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.