بچه که بودم، اندازهی نمکدون را تصور نکن از اولش هم قدم بلند بود، مثلا وقتی بدنیا آمدم یک خربزه را تداعی میکردم نه یک هندوانهی آبدار را. بله، بچه که بودم آرزوهای بزرگی داشتم. مشخصا تحت تاثیر سوباسا، علیبابا و دیجیمون ولی دور از خانوادهی دکتر ارنست ، آنشرلی و جودیآبوت. خیر، آرزو داشتم که فوتبالم خوب بشود و مثل حسام هی گل بزنم و پرچمم را بالا ببرم که باتوجه به اینکه بابا و مامانم میترسیدند توی کوچه خراب بشوم امکان تبدیل شدن به ستاره را از دست دادم ولی عمیقا باور دارم که از ایشیزاکی بهترم و میتوانستم تارو را توی وجودم کشف کنم. مثل سندباد کل دنیا را بگردم و کارهای کوول بکنم یا عین دیجیمون حماسه بیافرینم. مشخصا نشد. زندگی با اولین چالشش ثابت کرد که ریدی.
خانهی اولمان اجارهنشین یک خانهی دوطبقهی قدیمی بودیم و خانهی دومان خانهداری توی آپارتمان چهارطبقه…. من الآن با بابایم اختلافهای جدی دربارهی زندگی و روشش داریم. ولی جایی که حتا تخم اظهار نظر هم ندارم بخش پول و درآوردنش است. بابای من شاید خیلی خوب نه ولی بهتر از من و خیلیهای دیگر بلد است که زندگیاش را بالا بکشد. اینطور است که توانست از بقالی ( نه! ما دریانی نیستیم، درعوض اراکی هستیم) شروع کند و بعد ۲۰ سال خودش را از زندگی جهنموار گذشته ( نگارنده در این بخش رعایت امانت کرده و عین کلمات گفته شده را آورده) خلاص کند. یکی از مصداقهای این زیرکی در بالاکشیدن سطح زندگی، خریدن خانه است. البته داشتن خانه خیلی خوب است و بقول مادرم هیچجا خانهی آدم نمیشود ولی من یکی از بهترین دوران زندگیام را توی اجارهنشینی داشتم. وقتی هم پدربزرگ و هم مادربزرگم سرحال بودند و طبیعتا زنده و هم وقتی که زندگی هیچی نبود. به معنای واقعی عشق و حال بود چون اصن نمیفهمیدم. یک عکسی دارم که توی حیاط خانه لخت توی یه تشت پر از آب نشستم و دارم حمام آفتاب میگیرم. یک عکسی دارم که بابابزرگم یه بلال داده دستم و سعی میکنم کار این زردِ سفت را بسازم. شوربختانه آنوقتها دوربین دیجیتال نبوده و تعداد عکسهایم کم است. حتا عکسی با اولین دوچرخهام هم ندارم: آبی، بیامایکس. روز تولدم بود و از آنجایی که دل بابایم برای دادن کادوهای غیرمنتظره غنج میرود دوچرخه دست صابخونه بود. لیتی برو بالا پیش حاجخانوم ! اَ اَ اَ اَ آآآآ! دوچرخه! این اولین چالش زندگی من بود. از چهارسالگی تا دوازده سالگی دوچرخهسواری بلد نبودم و توی همهی این سالها بیامایکس آبی یکماه از تابستان بیرون میامد تا شاید چیزکی یاد بگیرم. هشت سال نشد و نشد تا بفهمم عمرا شیلا هم نشوم چه برسد به سوباسا و سندباد.
یکروز یا بیشتر وسط قسمتهای نوشتار فاصله افتاد. به طرز رقتآوری همهی کارها را نصفه انجام میدهم. بیشترش هم بخاطر پاییز است، فصل افسردگی مزخرف! بهرحال اینجایم و باقی نوشته:
آرزوی بزرگ بعدی به فضا مربوط میشود. چنان شوقی نسبت به خارج از سیارهی آبیمان دارم که حافظ به شاخنبات داشت یا مولوی به شمس! تمام طول زندگیام هم اینطور بوده، بعد توی تمام جوارح زندگیام سرک میکشد. اینطور نیست که مال دیروز باشد یا مال امروز. تازه دیروز که میگم مثلا دبستان نیست. نه، برگردیم عقب میرسیم به یکی از مهمترین خاطرات فرزندداری پدر، مادرم. جدای از اینکه شیرخشکی بودم و مادرم نمیتواند مثل فیلمهای درجه چند تلویزیونی بهم بگوید شیرم را حلالت نمیکنم به پستونک هم معتاد بودم. خوب شما به بچه که نمیگی این بسه دیگه! بدش به من! خیر، شما به بچه دروغ و دقل میزنی و بعد بچه هم خر میشود. اینطور بود که یک شبی پستونکام را برداشتند. وقتی از خواب بیدار شدم تا پستونک را توی دهانم بذارم فهمیدم نیست. بجای اینکه بگم آآی مردم! پستونک رو بردن… با لحن شیرینم گفتم: آآپولو! پستونک بُرد! حالا میشود نظر داد که این بچه از اولش هم چپ بود و داییجان ناپلئون باهاش فامیل یا با خودت فکر کنی عجب!!… تمام عمرمان تا کنون به این گذشت که راهی به بالا پیدا کنیم. اولش دلم میخواست فضانورد بشم. البته خیلی زود فهمیدم که وقتی توی پیکان بعنوان خودروی ملی و پراید بعنوان خودروی متوسط رو به بالا گیریم پایم هیچوقت از طریق دولت به فضا باز نمیشود. میماند دادن پول و مایهداری که باوجود اینکه میدانم چطور پول دربیارم بلد نیستم انقدر پول دربیارم و خوب اینهم هیچ! میماند اینکه خاکستریهای چش گنده بدزدنم که باید بگم بابای من چیزی در مقابل گروگانگیری و بچه دزدی ندارد و من اگر دستپخت مادرم را نخورم میمیرم.
سومین آرزو به مرزهای احساس میرسند و از آنجایی که دارم سعی میکنم، سعی میکنم از این کرختی پاییزی بیرون بیام ازش حرفی نمیزنم. زیپ دهانم را میبندم و فکر نمیکنم همهی آهنگها به ما ربط دارند. یعنی بیخیال! خر من یکی از کُرهگی دم نداشت و اگرم داشت توی کیونش بود! من خستهام و طاقتام طاق شده به مولا! اُه!
چهارمیاش هم شعارگونه است. بدرد میتینگ انتخاباتی میخورد و جمع کردن رای ولی خوب حالا دلم این را میخواد. بیشتر از هر چیزی، معتقدم که اگر این بشود بقیه چیزها هم روی غلطک میافتد. حداقل تکلیف مشخص میشود: یا اینوری یا اونوری. نه مثل عنتر روی بند. داشتم توی انقلاب راه میرفتم و میخواند که جایی از دنیا هست که چمنها سبزتر ، نورها درخشانترو مزهها شیرینتر هست. شبها با دوستها شگفتانگیزه. مه صبحگاهی گیراست و رودخانه تا ابد هست. من باور میکنم که هست. یک چنین جایی هست و عجب جایی هم هست. ولی من دلم اینها را نمیخواد. اینها رو که میخواند یاد وقتی افتادم که توی خط بیآرتی راه میرفتم. وقتی بسیجی دهنگشاد رو دیدم که روی موتور عر میزد و نفسکش میخواست. یاد وقتی که نزدیک بود بگیرنمون و وقتی که مثل سگ میلرزیدم. رسما لقوه گرفته بود. یاد اینها افتادم و دلم نخواست که بجای سنگ و آسفالت زیر پام چمن باشه، صبحگیرا باشه یا رودخانه تا ابدالدهر بره و بره. نع! دلم خواست و هنوز هم میخواد که همهچیز سر جاش باشه! نه دنیای معجزات میخوام و نه بیحد و مرزی آرمانشهر … من دلم میخواد دنیا سرجاش باشه، نه یکسانت اینورتر نه یکسانت اونورتر! تفنگ و ساچمه باشه ولی توی انبار نه روی سر ما. موتور باشه ولی نه دنبال ما. دستبند باشه ولی برای دزد. قضاوت باشه ولی برای متهم به خلاف، نه برای مایی که داریم زندگی میکنیم. هوا آلوده باشه ولی نه آلودهی سطلآشغال سوخته. دلم میخواد فقط همهچیز برگرده به حالت طبیعیاش. روی نُرمی که داره، حوصله ندارم دیگه! کشش ندارم و دوست دارم بزرگترین دغدغهام فوتبال باشه و قسمت بعدی سریال محبوبم. بعله، اینها بشدت سطحی و بورژوا گونه است… ولی مگه من ادعای منورالفکر بودن دارم؟ خیر، من میخوام ساده زندگی کنم و ساده بمیرم. چرا باید همین را هم ازم بگیرن؟