قصدم نوشتن پستی است که توش شادابی داشته باشد، مشخصا نمیشود. ساده بگم که حسّش نیست. توی گودر نوشتم که من باید تا ۲۷ سالگی از این سرای بهشتی بروم یا بروم کیون بدهم… برای همین است که روح نوشتنم خاک میخورد. این بیزاری از این بیپنجره کل توانم را گرفته. دارم همینطوری سر میکنم، تا چه بشود؟
هفتهی پیش، از کلانتری زنگ زدند که فیلانی، فردا ساعت ۷ صبح با بابات بیا کلانتری و تق!… مشخصا در رابطه با «منوچ» بود. شبش کلی ذوق کردم که بالاخره منوچ را پیدا کردند و اینکه ۵ ماه دنبال پروندهی کذاییاش بودم الکی دود نشد. فردایش توی اون باران کذایی که کل تهران را برداشت سوار بر آژانس رفتیم که سلام! آقا گوشی ما چی شد؟… صبر کن! کجا؟ الآن همه کلاس قرآن هستند و الکی آمدید… این را سربازی میگفت که جلوی در اسم و مشخصات و گوشی را ضبط میکند و بعد اجازهی شرفیابی میدهد. بابایم یه چندتا چشمغرهی تخمی بهم رفت و سپس ادامه داد تو چرا درست گوش نمیکنی به طرف و چرا همیشه انقدر سربههوا هستی؟ اصن مطمئنی گفته منم بیام؟ حالا به این کار ندارم که وقتی سراغ افسر تجسس رفتیم معلوم شد که من قشنگ گوش دادم و ایشان یادش نبوده که ساعت ۷ با ما قرار دارد. به این کار دارم که بگم بابای من! ببین، درسته که من قیافهی بچهگانهای دارم و هرکسی که ببیندم فکر میکند تهتهش ۱۷ سال داشته باشم ولی تو میدانی من ۲۱ سالم است و آدمم و تازه، یه چیز جالب که شاید ندانی غرور هم دارم و بنابراین نباید جلوی هرکس و ناکسی حال من را بگیری و جلال و جبروت نشان بدهی؟… نمیدانی؟ بعله! مسلم است. کلا هم حوصله ندارم باهات بحث کنم. مطمئنا شما حق داری و من ریدم!
دو تا افسر مجهز به شکم و بیسیم و اسپری فلفل و دستبند و اسلحه (مگه جنگه؟) دادند که برو طرف را دستگیر کن. ماشین دربست گرفتیم و رفتیم تا آقا معتاده رو دستگیر کنیم. هارهار، (نگارنده میخندد.) بعله! یارو معتاد بود و داغان! خرجی و جای خوابش را هم پای باباش بود که سرایدار ساختمان پزشکانی هست. تا بریم در خانهی یارو را بزنیم بابام مثل قرقی (اگر دوست دارید عقاب یا پلنگ هم بذارید ولی از استعمال ببر و شیر بپرهیزید.) اطراف را شناسایی کرد که یکوقت ساختمان راه در رو نداشته باشد. پشت در آسانسور هم وایساد که یهوقت از اینور فرار نکند. گرفتیمش دیگر! برگشتیم کلانتری! اینطور که من و بابام جلو نشستیم و آقا معتاده عقب بین افسران نشست. تا نشستیم یکی از افسرها گرفت و تخت خوابید.دم در کلانتری هم سرباز کشیک گفت یکی بیشتر تو نرود. من زیر باران ماندم. گفتند که شما ساعت ۱۰ دادسرا باش تا اینرو هم با بقیهی متهمین بیاریم. غافل از اینکه تا ساعت ۱۲ قاضی نیامد. ساعت ۱۲:۱۰ پدر و پسر پیش ِ قاضی بودند. بابام که با دیدن حال نزار طرف نیمساعتی روی مُخ من بود که بیا و ببخشش اینبار باهاش درگیری لفظی پیدا کرد و حالا اگر من میخواستم کوتاه بیام او نمیامد… آقا معتاده گفت من ندزدیم و قبول ندارم اتهام رو و خسارت الکی هم نمیدم و میرم زندان ولی بیگناهم. قاضی هم گفت باااش! برو بازداشتگاه … برگشتم، حوالی ساعت ۶ بابای آقا معتاده به گوشیام زنگ زد که آقا بیا و باهم توافق کنیم و من خسارت شما را میدهم. شما بیا تا این بچه رو که یتیمه و مادر نداره ببخش. مشکل داره. نذار شب رو توی بازداشتگاه بمونه. خواهش میکنم. من خسارت رو میدم. گفتم ۳۷۰ هزار تومن میشه!… به همین خونسردی و به همین سادهگی… مشخصا باخودش گفت هالو گیرآورده… بهم گفت که شما فاکتور داری؟… من هم گفتم بعله! بابای آقا معتاده آبدهنی قورت داد و گفت من فکر کردم آخرش ۲۰۰ هزار باشه! ندارم بیشتر. خوب، اینجا نقطهی سیاهروشن ِ اخلاقیات و روابط پدرپسری است، چی میگفتم؟ میگفتم باشه! خوب پسر شما منوچ رو فروخت و دود کرد و حالا شما بیا نصفش رو بده؟ یا اصلا نده! فقط پسرت رو اصلاح کن؟ یا میگفتم انقدر توی زندان میمونه که پول منو بده؟… با خودم گفتم طبق عادت من هرتصمیمی بگیرم بابام یه گیری بهم میده! شمارهی بابا را دادم و گفتم شما به توافق برس و خلاص! آقای پدر هم نه گذاشت و نه برداشت، خیلی شیک گفت : لیتی باهاش توافق کردم، نداره، از شکایت بگذر. تازه از کجا معلوم پسرش دزدیده باشه؟ اصن تو چرا رفتی دنبالش که آخرش اینطوری بشه؟ (نگارنده احساس میکند که خستگی ۵ ماه دوندگی توی تنش رسوب کرده و لاجرم باعث مریضیاش هم خواهد شد.) و درآخر، بذار اونا مدیون باشند…. بهش گفتم: اگه اوندنیا خدا گفت چرا خودت حقت رو نگرفتی و واسه چی منتظر من بودی؟ تو چی میگی؟… گفت: نه! خودت میدونی اصن. ..راهنمایی: این یک تله است. بهمحض اینکه خودت بدانی و خودت عمل کنی، هزار و یک گیر مختلف هوار میشود و مطمئنا کاری میکند که از نتیجهی تصمیم و خود تصمیم و گیرندهی تصمیم بدت بیاید…. مشخصا توی تله نیفتادم و گفتم باشه!…
همه هم میدانند بابام فتیش نصیحت داره. توی ماشین یکسره نصیحت کرد و نصیحت کرد و گفت تو چرا تصمیمگیریهای عجولانه و احساسی داری؟ با منطث تصمیم بگیر! فکر کن و نصیحت و نصیحت… دوباره در ورودی و سرباز کشیک، صبحی عوض شده بود و حالا یک بداخلاق جاش بود. چون بابای من آدمی است که به نصایحی که میکند عمل میکند کاملا از روی عقل و بدور از هرگونه احساس از طرز حرف زدن سربازه خوشش نیامد و باهم درگیر شدند. اول لفظی و بعد بابام کاری کرد تا یارو بهش حمله کند. منتظر یک فرصت تا برود و از کلانتری شکایت کند.
هیچ! رضایت دادم. مثل همیشه!
میلاد، که من را خیلی بهتر از خودم میشناسد میگوید: تو از ایران نمیری! و داری شعرکس میگی…
.فکر کنم باید به فکر کیون دادن باشم.