IN ecstasy

مشخصا ‌اهل‌ دود و دم و عرقیجات ِ نادر نیستم. با اطمینان می‌گم که پاک‌ترین جوانِ این کره‌ی خاکی هستم و مشخصا از پوزخندی که روی صورت‌تان می‌بینم، می‌‌فهمم که درخواست دارید انقدر دروغ نگم. نمی‌فهمم شما که انقدر باهوشید و توی اعتراف‌گیری معرکه چرا فکری به حال گوشیِ گروگان گرفته شده‌ی من، «منوچ» نمی‌کنید؟ چرا شما که انقدر تیز هستید بلند نمی‌شوید بروید دادسرا و بزنید تو سر قاضی خاک‌برسر که تو چطور از بین سه نفر آدم هنوز نفهمیدی گوشی رو کی برداشته؟ آدم تا این حد مجهول‌المغز؟ یک‌شنبه، از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۱۴:۱۵ توی دادسرا ول بودم. برای اینکه به من بگوید هنوز هم نفهمیده که گوشی دست چه کسی است و باید تحقیقات بیشتری انجام بشود… هااا! حتما! بعله! خنده‌دار هم هست. نگارنده‌ی این سطور انقدر از نتیجه‌‌ای که قوه‌ی قضاییه بدست آورده خوشحال و سرمست است که توی پوست خود نمی‌گنجد. انقدر راضی است که فکر می‌کند چیزهایی که توی دادسرا دیده همه‌اش توهم است. و باورش نمی‌شود که توی شعبه‌ی سوم اجرای احکام کیفری، مردی را درحال روپایی زدن با توپ چهل‌تیکه دیده است… فکر می‌کنم رسما کس‌خل شده‌ام که باورم شده یکی از کارمندهای دادسرا، مردی موقر، با کت و شلوار (البته کت‌اش را درآورده بود) توی ساعت اداری و توی دادسرای خارک روپایی می‌زد شاید به یاد زیدان؟…به هرکسی هم که دیده‌هایم را می‌گم باورش نمی‌شود. بعد یارو با خودش فکر می‌کند من اهل دود و دم و عرقیجات هم که نیستم. چطور توهمی به این قدرت زده‌ام؟ هی با خودش فکر می‌کند و به نتیجه‌ای نمی‌رسد. همه‌اش هم از این ناشی می‌شود که من جوان پاکی هستم….خوب بابا! دوباره خواستم لایی بکشم و بگم خوب هستم، نشد. همه فهمیدند که زِر می‌زنم. کامل اعتراف می‌کنم:

در بخش دود و دَم تجربه‌ای دارم. اعتراف می‌کنم که به قلیون عشق می‌ورزیدم. هنوز هم جایی توی قلبم دوستش دارم و به همه‌ی جوانان قلیونی می‌گم: درسته! فوق‌العاده است (چه فازیه که ترکش کردم؟) ولی حقیقتا آدم رو بگا می‌ده! یعنی حتا جلوتر از دنیا… سیگار هم، خوب تلخ است لامصب و حالم هنوز از مزه‌اش بد می‌شود. یکبار کشیدم و هنوز هم حالم را بهم می‌زند. حتا اگر هم مزه‌ی ایستک آلبالویی می‌داد باز هم سیگاری نمی‌شدم. اولی‌اش برای این است که هیچ‌وقت پول اندازه کافی دستم نبوده و نیست. دومی‌اش هم برای این است که من بشدت از بابایم مثل سگ می‌ترسیدم. نمی‌دانم الآن چه حسی بهش دارم، ولی این را می‌دانم که همیشه فاصله‌ی ایمنی را با او و با خدایش حفظ می‌کنم…. بخش عرقیجاتم هم خوب نیست. اعتماد ندارم به این چیز. یک‌ دیوار بی‌اعتمادی بین من و مشروبات الکلی وجود دارد که نمی‌دانم از کجا می‌آید. ولی کارش را بخوبی انجام داده و هر بار جلوی من را گرفته… لاجرم الآن بدنم پاک است و قبل‌تر هم پاک بود. که می‌رسم به شب ۱۲اُم فروردینِ سالِ ۸۷. و بخاطر حافظه‌ی محشرم نیست که این روز یادم می‌آید. بخاطر این است که فردایش قرار بود برویم چیتگر و خدا می‌داند من چقدر از این چیتگر روی‌مان بدم می‌آید. چقدر خاطره‌ی بد دارم. حتا دفعه‌ی دوم است که دارم اینجا از بدی‌های چیتگر می‌نویسم… هوووف! شبِ ۱۲اُم بود. توی تختم ولو بودم و داشتم یواش یواش به خواب فکر می‌کردم. درحال فکر کردن هم به آهنگی که منوچ برام گذاشته بود گوش ‌می‌دادم.(My last breath- Evanescence) … بعد یهو احساس کردم که واقعا دارم آخرین نفسم را می‌کشم. خواستم بلند شوم ولی دردی توی تمام قفسه‌ی سینه‌ام پخش شد که امان‌ام را برید. در حال تقلا بودم که داد زدم مااامااان… حالا که می‌بینم داد نزدم. بیشتر صدایم شبیه بچه گربه‌ای بود گرسنه. پس دفعه‌ی دوم میو بلندتری کردم و بعد مادرم پرید توی اتاق‌ام. گفتم سینه‌ام داره می‌ترکه! که خیلی درد داشت. بعد نشست کنارم. زنگ زد به بابایم که بیا بچه مُرد. تا بابایم برسد من آرام آرام زیر خرواری از پتو گم شدم. تمام بدنم می‌لرزید و مثل بابااِتی تمام دندان‌هایم با صدای تیکی تیکی بهم می‌خورد. خوب بابایم رسید. ببریمش درمانگاه، رفتیم. سوار ماشین شدیم و رفتیم. بابایم با تی‌شرت و من با کاپشن… از اینجا به بعد جالب است. رفتیم درمانگاه شهید‌شوریده، پیش دکتر پاداش. برای این اسم دکتر را می‌نویسم که بگم حقیقتا آدم بی‌شعور و نفهمی هستید جناب دکتر و مشخصا میل به این دارم که مدرکت را توی کونت بکنم. تیکی تیکی گویان افتادم روی تخت. حالا هر تکانی که می‌خورم درد سینه‌ام بیشتر می‌شود و هی هم سردتر می‌شوم. فشارم رسما بگا رفته. همینطور افتادم زیر دستگاه اکسیژن و بابام دارد براش تعریف می‌کند که این خواب بود و بعد یکهو اینطور شد و تا دیروز هم سالم بود به علی‌مرتضی. یک‌خورده که لرزم کم‌تر شد دکتر گفت کاپشن‌اش را دربیارید تا معاینه‌اش کنم. اعلام کردم که درحال سگ‌لرز هستم و اینکار را نکنید. برام پتو آوردند و دکترِ با گوشی. مثل آدم‌های متفکر ضربان قلبم را چک می‌کرد و با قیافه‌ی من می‌فهمم گفت این‌که چیزیش نیست. ببینم چی مصرف کردی؟… سکوت! اطمینانی که دکتر پاداش به عملی بودن من داشت فضا را خفه کرد. از زیر چشم بابام را می‌پاییدم و دیدم همینطور که موجِ اتهام به صورتم، به سرم و به بدنم می‌خورد، بابایم هم باخودش دارد به احتمال معتاد بودن من فکر می‌کند و شرافتم درشرف لکه‌دار شدن است. پس باید بگم اگر حال داشتم می‌زدم پس کله‌ی دکتر، طوری که مغزش از دماغ‌اش بیرون بزند و می‌گفتم خفه شو! ولی چون حال نداشتم گفتم:… راستش یادم نمیاد. بهرحال بعدش بابام هم ازم دفاع کرد و گفت دکتر بیشتر معاینه کن. ازم نوار قلب گرفت و باز هم با نگاهی سرشار از فهم گفت نخیر هیچی‌اش نیست. باز اگه شک دارید یه وقت دکتر قلب بگیرید ولی چیزی‌اش نیست. که خوب بعد از نیم‌ساعت دیگر چیزی‌ام نبود. حالم خوب شده‌ بود و پتو را کنار زده بودم و نه لرزی داشتم و نه دردی… جناب دکتر زحمت کشیدید که بجای درمان من فقط تشخیص اشتباه دادید و گذاشتید تا خودم خوب بشوم. ای دستت بشکنه!

القصه، رفتیم دکتر قلب. نیم‌ساعتی بین پیرمردها و پیرزن‌ها بودم که رفتم برای معاینه! خانوم دکتر بدون حتا نگاه کردن به نوارقلب، فقط با گوشی فهمید. آن‌وقت این مردک رسما معتادم کرد. ای تُف توی مدرکت، سگ‌پدر… در پایان باید اعلام کنم که پرولاپس دریچه‌ی میترال دارم و بله! اسمش باکلاس است و بعله! من انقدر بورژوا هستم که با اسم مرضم هم کلاس می‌ذارم.

نوشته شده در Uncategorized. بیان دیدگاه »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.