فتیش

معنی‌اش می‌شود همان خوره بودن… ولی زیاد بهم نمی‌چسبد، همان فتیش قشنگ‌تر است. این نکته‌ی اول بود. نکته‌ی دوم در این است که امیدوارم به منظوری که دارم برسم هرچند که نوشته شاید اصلا خوب نباشد ولی به چه جهنمی اهمیت دارد؟

امکانش هست موقعی که توی خیابان‌های تهران به شکل کاملا مِلو و دوستانه‌ای رانندگی می‌کنید و مست لحظات هستید موجودی گاو سوار بر ریو جلوی شما بپیچد و سواری را کوفت‌تان کند. امکانش است که آن گاو من باشم اما قبل از این‌که نتیجه بگیرید که عجب بی‌شعوری است این بشر که به کارش اقرار می‌کند و افتخار قصد دفاع دارم. نخست، کی گفته من افتخار می‌کنم؟ چرا هرچیزی به ذهنت می‌رسد را باید یقین بدانی؟ سپس، بنظرم بهتره که بجای پیف پیف کردن از وضع بگم خودم یکی از مسببان‌اش هستم. حالا چرا اینطورم؟ منی که ادعا دارم زندگی ساده میخوام ولی این را وقت رانندگی از بقیه می‌گیرم؟دلیلش در این است که مشخصا آدمی هستم  بشدت بی‌کله و احساساتی. برخوردهایم از روی چیزی است که قالبا فکر درش جایی ندارد پس این هم یک واکنش مثل واکنش‌های دیگر است.

توی ایران جی‌پی‌اس داریم؟ البته مهم نیست. مهم این است که ما توی ماشین‌مان بجای دستگاه سخت‌افزاری و اتصال ماهواره‌ای  دستگاه زنده‌ای داریم که بسیار پویاست: بابام! مستر فتیش آو نصیحت… بپیچ چپ. راست. گاز زیاد نده. ترمز کن… مثل یک جی‌پی‌اس واقعی و همیار پلیس واقعی‌‌تر. این است که وقتی توی ماشین نباشد بد رانندگی می‌کنم و انتقام می‌گیرم. واقعیت این است که از نصیحت متنفرم! بله، نصیحت‌های شما سازنده است ولی تا حالا فکر کردید شاید بهتر باشد از کنار موضوع رد بشوید و بذارید آدم خودش تجربه کنه؟ که زیادی چیزی میل به تگری زدن را بوجود می‌آورد؟ دارم می‌بینم یکی بالای منبر رفته که بگه خوب برای رانندگی حق داره! این همه تصادف و … . خدمت این دوست عرض می‌کنم که خفه! (نگارنده خشمگین است و چون وبلاگ حریم خصوصی است و چهاردیواری اختیاری می‌توانید از درب‌های خروج تشریف ببرید اگر از طرز صحبتم خوش‌تان نمی‌آید.) رانندگی یک استعاره است از کل زندگی! اینطوری است که موقع بیلیارد هیچ‌کس جرات ندارد بهم پیشنهاد بدهد. یادم است که قشنگ سر این با بچه‌ها دعوا کردم و بعله، پشیمانم. آدم که احساسی باشد هی پشیمانی دارد. اما تو را سرجدتان قسم نصیحت نکنید که چطور احساسی عمل نکنم،‌ خوب؟

این همه آسمان و ریسمان بافتم که برسم به حرف آیدای پیاده‌رو. یکی انقدر قشنگ یک موضوع را باز کند و با قلم استثنایی‌اش بنویسد و باز ملت کار خودشان را بکنند؟ آن بالا نوشته من تمرین نوشتن می‌کنم ولی آب هم توی هاون که نمی‌کوبد. وقتی می‌گوید تجربه برای خود آدم هم بدرد نمی‌خورد. مردم برای سبک شدن می‌نویسند و این‌ها خوب چرا باز باید فتوا بدهید؟ فتیشِ نصیحت‌تان توی کدام ژنِ بدبختی است؟ بکش بیرون! بذار یکم زندگی کنیم. بذار وقتی درددل می‌کنیم برای بار دوم هم حرف دل‌مان را بزنیم و از ترس کلام را نخوریم. مشخصا دارم به نوشته‌ی یکی اشاره می‌کنم که کلی با نوشتنش و سبکش حال می‌کنم و دوستش دارم. درددل کرده، از ترس‌هاش گفته، از شک‌هاش و از هرچیزی که بر سر خودش و عشق‌اش می‌رود. بلند شدند درباره‌ی رابطه‌ی دو تا آدم، درباره‌ی زندگی دو تا آدم (چه باهم و چه بی‌هم) تز دادند. تو اصلا بیشتر از سطح وبلاگش می‌شناسی طرف را؟ خوب چه کرمی است که حتما سرت را بکنی توی هر سوراخی؟ (طرف آمده توی همین وبلاگ درباره‌ی من و او و رابطه‌مان نظریه داده که منتظرش نباش، می‌پیچاندت. خوب تو اصلا اسمش را هم نمی‌دانی چطور انقدر جلو را می‌بینی؟ محض نمونه نوشتم که بگم چقدر فراگیرند این موجودات.)

چرا از سر شکم؟ چرا واقعا؟ ای کاش یکی بود که می‌گفت من آمدم با این شیوه مبارزه کنم. اشاره می‌کرد به این‌هایی که نمی‌کشند بیرون. داد می‌زد شما نباید تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک بشوید. باز اشاره می‌کرد به آن‌هایی که از ترس فتیش‌داران پیچیدن نسخه ساکت هستند.

نوشته شده در Uncategorized. بیان دیدگاه »

High Hopes

بچه که بودم، اندازه‌ی نمک‌دون را تصور نکن از اولش هم قدم بلند بود، مثلا وقتی بدنیا آمدم یک خربزه را تداعی می‌کردم نه یک هندوانه‌ی آب‌دار را. بله، بچه که بودم آرزوهای بزرگی داشتم. مشخصا تحت تاثیر سوباسا، علی‌بابا و دیجی‌مون ولی دور از خانواده‌ی دکتر ارنست ، آن‌شرلی و جودی‌آبوت. خیر، آرزو داشتم که  فوتبالم خوب بشود و مثل حسام هی گل بزنم و پرچمم را بالا ببرم که باتوجه به اینکه بابا و مامانم می‌ترسیدند توی کوچه خراب بشوم امکان تبدیل شدن به ستاره را از دست دادم ولی عمیقا باور دارم که از ایشی‌زاکی بهترم و می‌توانستم تارو را توی وجودم کشف کنم. مثل سندباد کل دنیا را بگردم و کارهای کوول بکنم یا عین دیجی‌مون حماسه بیافرینم. مشخصا نشد. زندگی با اولین چالشش ثابت کرد که ریدی.

خانه‌ی اول‌مان اجاره‌نشین یک خانه‌ی دوطبقه‌ی قدیمی بودیم و خانه‌ی دومان خانه‌داری توی آپارتمان چهارطبقه…. من الآن با بابایم اختلاف‌های جدی درباره‌ی زندگی و روشش داریم. ولی جایی که حتا تخم اظهار نظر هم ندارم بخش پول و درآوردنش است. بابای من شاید خیلی خوب نه ولی بهتر از من و خیلی‌های دیگر بلد است که زندگی‌اش را بالا بکشد. اینطور است که توانست از بقالی ( نه! ما دریانی نیستیم، درعوض اراکی هستیم) شروع کند و بعد ۲۰ سال خودش را از زندگی جهنم‌وار گذشته ( نگارنده در این بخش رعایت امانت کرده و عین کلمات گفته شده را آورده) خلاص کند. یکی از مصداق‌های این زیرکی در بالاکشیدن سطح زندگی، خریدن خانه است. البته داشتن خانه خیلی خوب است و بقول مادرم هیچ‌جا خانه‌ی آدم نمی‌شود ولی من یکی از بهترین دوران زندگی‌ام را توی اجاره‌نشینی داشتم. وقتی هم پدربزرگ و هم مادربزرگم سرحال بودند و طبیعتا زنده و هم وقتی که زندگی هیچی نبود. به معنای واقعی عشق و حال بود چون اصن نمی‌فهمیدم.  یک عکسی دارم که توی حیاط خانه لخت توی یه تشت پر از آب نشستم و دارم حمام آفتاب می‌گیرم. یک عکسی دارم که بابابزرگم یه بلال داده دستم و سعی می‌کنم کار این زردِ سفت را بسازم. شوربختانه آن‌وقت‌ها دوربین دیجیتال نبوده و تعداد عکس‌هایم کم است. حتا عکسی با اولین دوچرخه‌ام هم ندارم: آبی، بی‌ام‌ایکس. روز تولدم بود و از آنجایی که دل بابایم برای دادن کادوهای غیرمنتظره غنج می‌رود دوچرخه دست صابخونه بود. لیتی برو بالا پیش حاج‌خانوم ! اَ اَ اَ اَ آآآآ! دوچرخه! این اولین چالش زندگی من بود. از چهارسالگی تا دوازده سالگی دوچرخه‌سواری بلد نبودم و توی همه‌ی این سال‌ها بی‌ام‌ایکس آبی یک‌ماه از تابستان بیرون میامد تا شاید چیزکی یاد بگیرم. هشت سال نشد و نشد تا بفهمم عمرا شیلا هم نشوم چه برسد به سوباسا و سندباد.

یک‌روز یا بیشتر وسط قسمت‌های نوشتار فاصله افتاد. به طرز رقت‌آوری همه‌ی کارها را نصفه انجام می‌دهم. بیشترش هم بخاطر پاییز است، فصل افسردگی مزخرف! بهرحال اینجایم و باقی نوشته:

آرزوی بزرگ بعدی به فضا مربوط می‌شود. چنان شوقی نسبت به خارج از سیاره‌ی آبی‌مان دارم که حافظ به شاخ‌نبات داشت یا مولوی به شمس! تمام طول زندگی‌ام هم اینطور بوده، بعد توی تمام جوارح زندگی‌ام سرک می‌کشد. اینطور نیست که مال دیروز باشد یا مال امروز. تازه دیروز که میگم مثلا دبستان نیست. نه، برگردیم عقب می‌رسیم به یکی از مهم‌ترین خاطرات فرزندداری پدر، مادرم. جدای از اینکه شیرخشکی بودم و مادرم نمی‌تواند مثل فیلم‌های درجه چند تلویزیونی بهم بگوید شیرم را حلالت نمی‌کنم به پستونک هم معتاد بودم. خوب شما به بچه که نمیگی این بسه دیگه! بدش به من! خیر، شما به بچه دروغ و دقل می‌زنی و بعد بچه هم خر می‌شود. اینطور بود که یک شبی پستونک‌ام را برداشتند. وقتی از خواب بیدار شدم تا پستونک را توی دهانم بذارم فهمیدم نیست. بجای اینکه بگم آآی مردم! پستونک رو بردن… با لحن شیرینم گفتم: آآپولو! پستونک بُرد! حالا می‌شود نظر داد که این بچه از اولش هم چپ بود و دایی‌جان ناپلئون باهاش فامیل یا با خودت فکر کنی عجب!!… تمام عمرمان تا کنون به این گذشت که راهی به بالا پیدا کنیم. اولش دلم می‌خواست فضانورد بشم. البته خیلی زود فهمیدم که وقتی توی پیکان بعنوان خودروی ملی و پراید بعنوان خودروی متوسط رو به بالا گیریم پایم هیچ‌وقت از طریق دولت به فضا باز نمی‌شود. می‌ماند دادن پول و مایه‌داری که باوجود اینکه می‌دانم چطور پول دربیارم بلد نیستم انقدر پول دربیارم و خوب این‌هم هیچ! می‌ماند اینکه خاکستری‌های چش گنده بدزدنم که باید بگم بابای من چیزی در مقابل گروگان‌گیری و بچه دزدی ندارد و من  اگر دست‌پخت مادرم را نخورم می‌میرم.

سومین آرزو به مرزهای احساس می‌رسند و از آنجایی که دارم سعی می‌کنم، سعی می‌کنم از این کرختی پاییزی بیرون بیام  ازش حرفی نمی‌زنم. زیپ دهانم را می‌بندم و فکر نمی‌کنم همه‌ی آهنگ‌ها به ما ربط دارند. یعنی بیخیال! خر من یکی از کُره‌گی دم نداشت و اگرم داشت توی کیونش بود! من خسته‌ام و طاقت‌ام طاق شده به مولا! اُه!

چهارمی‌اش هم شعارگونه است. بدرد میتینگ انتخاباتی می‌خورد و جمع کردن رای ولی خوب حالا دلم این را می‌خواد. بیشتر از هر چیزی، معتقدم که اگر این بشود بقیه چیزها هم روی غلطک می‌افتد. حداقل تکلیف مشخص می‌شود: یا این‌وری یا اون‌وری. نه مثل عنتر روی بند.  داشتم توی انقلاب راه می‌رفتم و می‌خواند که جایی از دنیا هست که چمن‌ها سبزتر ، نورها درخشان‌ترو مزه‌ها شیرین‌تر هست. شب‌ها با دوست‌ها شگفت‌انگیزه. مه‌ صبح‌گاهی گیراست و رودخانه تا ابد هست. من باور می‌کنم که هست. یک چنین جایی هست و عجب جایی هم هست. ولی من دلم این‌ها را نمی‌خواد. این‌ها رو که می‌خواند یاد وقتی افتادم که توی خط بی‌آرتی راه می‌رفتم. وقتی بسیجی دهن‌گشاد رو دیدم که روی موتور عر می‌زد و نفس‌کش می‌خواست. یاد وقتی که نزدیک بود بگیرنمون و وقتی که مثل سگ می‌لرزیدم. رسما لقوه گرفته بود. یاد اینها افتادم و دلم نخواست که بجای سنگ و آسفالت زیر پام چمن باشه، صبح‌گیرا باشه یا رودخانه تا ابدالدهر بره و بره. نع! دلم خواست و هنوز هم می‌خواد که همه‌چیز سر جاش باشه! نه دنیای معجزات می‌خوام و نه بی‌حد و مرزی آرمان‌شهر … من دلم میخواد دنیا سرجاش باشه، نه یک‌سانت این‌ورتر نه یک‌سانت اون‌ورتر! تفنگ و ساچمه باشه ولی توی انبار نه روی سر ما. موتور باشه ولی نه دنبال ما. دستبند باشه ولی برای دزد. قضاوت باشه ولی برای متهم به خلاف، نه برای مایی که داریم زندگی می‌کنیم. هوا آلوده باشه ولی نه آلوده‌ی سطل‌آشغال سوخته. دلم می‌خواد فقط همه‌چیز برگرده به حالت طبیعی‌اش. روی نُرمی که داره، حوصله ندارم دیگه! کشش ندارم و دوست دارم بزرگترین دغدغه‌ام فوتبال باشه و قسمت بعدی سریال محبوبم. بعله، اینها بشدت سطحی و بورژوا گونه است… ولی مگه من ادعای منورالفکر بودن دارم؟ خیر، من میخوام ساده زندگی کنم و ساده بمیرم. چرا باید همین‌ را هم ازم بگیرن؟

نوشته شده در Uncategorized. بیان دیدگاه »

Oh well, Whatever, Never mind

قصدم نوشتن پستی است که توش شادابی داشته باشد، مشخصا نمی‌شود. ساده بگم که حسّش نیست. توی گودر نوشتم که من باید تا ۲۷ سالگی از این سرای بهشتی بروم یا بروم کیون بدهم… برای همین است که روح نوشتنم خاک می‌خورد. این بیزاری از این بی‌پنجره‌ کل توانم را گرفته. دارم همین‌طوری سر می‌کنم، تا چه بشود؟

هفته‌ی پیش، از کلانتری زنگ زدند که فیلانی، فردا ساعت ۷ صبح با بابات بیا کلانتری و تق!… مشخصا در رابطه با “منوچ” بود. شبش کلی ذوق کردم که بالاخره منوچ را پیدا کردند و این‌که ۵ ماه دنبال پرونده‌ی کذایی‌اش بودم الکی دود نشد. فردایش توی اون باران کذایی که کل تهران را برداشت سوار بر آژانس رفتیم که سلام! آقا گوشی ما چی شد؟… صبر کن! کجا؟ الآن همه کلاس قرآن هستند و الکی آمدید… این را سربازی می‌گفت که جلوی در اسم و مشخصات و گوشی را ضبط می‌کند و بعد اجازه‌ی شرف‌یابی می‌دهد. بابایم یه چندتا چشم‌غره‌ی تخمی بهم رفت و سپس ادامه داد تو چرا درست گوش نمی‌کنی به طرف و چرا همیشه انقدر سربه‌هوا هستی؟ اصن مطمئنی گفته منم بیام؟ حالا به این کار ندارم که وقتی سراغ افسر تجسس رفتیم معلوم شد که من قشنگ گوش دادم و ایشان یادش نبوده که ساعت ۷ با ما قرار دارد. به این کار دارم که بگم بابای من! ببین، درسته که من قیافه‌ی بچه‌گانه‌ای دارم و هرکسی که ببیندم فکر می‌کند ته‌تهش ۱۷ سال داشته باشم ولی تو می‌دانی من ۲۱ سالم است و آدمم و تازه، یه چیز جالب که شاید ندانی غرور هم دارم و بنابراین نباید جلوی هرکس و ناکسی حال من را بگیری و جلال و جبروت نشان بدهی؟… نمی‌دانی؟ بعله! مسلم است. کلا هم حوصله ندارم باهات بحث کنم. مطمئنا شما حق داری و من ریدم!

دو تا افسر مجهز به شکم و بی‌سیم و اسپری فلفل و دستبند و اسلحه (مگه جنگه؟) دادند که برو طرف را دستگیر کن. ماشین دربست گرفتیم و رفتیم تا آقا معتاده رو دستگیر کنیم. هارهار، (نگارنده می‌خندد.) بعله! یارو معتاد بود و داغان! خرجی‌ و جای خوابش را هم پای باباش بود که سرایدار ساختمان پزشکانی هست. تا بریم در خانه‌ی یارو را بزنیم بابام مثل قرقی (اگر دوست دارید عقاب یا پلنگ هم بذارید ولی از استعمال ببر و شیر بپرهیزید.) اطراف را شناسایی کرد که یک‌وقت ساختمان راه در رو نداشته باشد. پشت در آسانسور هم وایساد که یه‌وقت از این‌ور فرار نکند. گرفتیمش دیگر! برگشتیم کلانتری! اینطور که من و بابام جلو نشستیم و آقا معتاده عقب بین افسران نشست. تا نشستیم یکی از افسرها گرفت و تخت خوابید.دم در کلانتری هم سرباز کشیک گفت یکی بیشتر تو نرود. من زیر باران ماندم. گفتند که شما ساعت ۱۰ دادسرا باش تا این‌رو هم با بقیه‌ی متهمین بیاریم. غافل از اینکه تا ساعت ۱۲ قاضی نیامد. ساعت ۱۲:۱۰ پدر و پسر پیش ِ قاضی بودند. بابام که با دیدن حال نزار طرف نیم‌ساعتی روی مُخ من بود که بیا و ببخشش این‌بار باهاش درگیری لفظی پیدا کرد و حالا اگر من می‌خواستم کوتاه بیام  او نمیامد… آقا معتاده گفت من ندزدیم و قبول ندارم اتهام رو و خسارت الکی هم نمی‌دم و میرم زندان ولی بی‌گناهم.  قاضی هم گفت باااش! برو بازداشتگاه … برگشتم، حوالی ساعت ۶ بابای آقا معتاده به گوشی‌ام زنگ زد که آقا بیا و باهم توافق کنیم و من خسارت شما را می‌دهم. شما بیا تا این بچه رو که یتیمه و مادر نداره ببخش. مشکل داره. نذار شب رو توی بازداشتگاه بمونه. خواهش می‌کنم. من خسارت رو میدم. گفتم ۳۷۰ هزار تومن میشه!… به همین خونسردی و به همین ساده‌گی… مشخصا باخودش گفت هالو گیر‌آورده… بهم گفت که شما فاکتور داری؟… من هم گفتم بعله! بابای آقا معتاده آب‌دهنی قورت داد و گفت من فکر کردم آخرش ۲۰۰ هزار باشه! ندارم بیشتر.  خوب، اینجا نقطه‌ی سیاه‌روشن ِ اخلاقیات و روابط پدر‌پسری است، چی می‌گفتم؟ می‌گفتم باشه! خوب پسر شما منوچ رو فروخت و دود کرد و حالا شما بیا نصفش رو بده؟ یا  اصلا نده! فقط پسرت رو اصلاح کن؟ یا  می‌گفتم انقدر توی زندان می‌مونه که پول منو بده؟… با خودم گفتم طبق عادت من هرتصمیمی بگیرم بابام یه گیری بهم میده! شماره‌ی بابا را دادم و گفتم شما به توافق برس و خلاص! آقای پدر هم نه گذاشت و نه برداشت، خیلی شیک گفت : لیتی باهاش توافق کردم، نداره، از شکایت بگذر. تازه از کجا معلوم پسرش دزدیده باشه؟ اصن تو چرا رفتی دنبالش که آخرش اینطوری بشه؟ (نگارنده احساس می‌کند که خستگی ۵ ماه دوندگی توی تنش رسوب کرده و لاجرم باعث مریضی‌اش هم خواهد شد.) و درآخر، بذار اونا مدیون باشند…. بهش گفتم: اگه اون‌دنیا خدا گفت چرا خودت حقت رو نگرفتی و واسه چی منتظر من بودی؟ تو چی میگی؟… گفت: نه! خودت می‌دونی اصن. ..راهنمایی: این یک تله است. به‌محض اینکه خودت بدانی و خودت عمل کنی، هزار و یک گیر مختلف هوار می‌شود و مطمئنا کاری می‌کند که از نتیجه‌ی تصمیم و خود تصمیم و گیرنده‌ی تصمیم بدت بیاید…. مشخصا توی تله نیفتادم و گفتم باشه!…

  همه هم می‌دانند بابام فتیش نصیحت داره. توی ماشین یک‌سره نصیحت کرد و نصیحت کرد و گفت تو چرا تصمیم‌گیری‌های عجولانه و احساسی داری؟ با منطث تصمیم بگیر! فکر کن و نصیحت و نصیحت… دوباره در ورودی و سرباز کشیک، صبحی عوض شده بود و حالا یک بداخلاق جاش بود. چون بابای من آدمی است که به نصایحی که می‌کند عمل می‌کند کاملا از روی عقل و بدور از هرگونه احساس از طرز حرف زدن سربازه خوشش نیامد و باهم درگیر شدند. اول لفظی و بعد بابام کاری کرد تا یارو بهش حمله کند. منتظر یک فرصت تا برود و از کلانتری شکایت کند.

هیچ! رضایت دادم. مثل همیشه!

 میلاد، که من را خیلی بهتر از خودم می‌شناسد می‌گوید: تو از ایران نمی‌ری! و داری شعرکس می‌گی…

.فکر کنم باید به فکر کیون دادن باشم.

نوشته شده در Uncategorized. بیان دیدگاه »

IN ecstasy

مشخصا ‌اهل‌ دود و دم و عرقیجات ِ نادر نیستم. با اطمینان می‌گم که پاک‌ترین جوانِ این کره‌ی خاکی هستم و مشخصا از پوزخندی که روی صورت‌تان می‌بینم، می‌‌فهمم که درخواست دارید انقدر دروغ نگم. نمی‌فهمم شما که انقدر باهوشید و توی اعتراف‌گیری معرکه چرا فکری به حال گوشیِ گروگان گرفته شده‌ی من، “منوچ” نمی‌کنید؟ چرا شما که انقدر تیز هستید بلند نمی‌شوید بروید دادسرا و بزنید تو سر قاضی خاک‌برسر که تو چطور از بین سه نفر آدم هنوز نفهمیدی گوشی رو کی برداشته؟ آدم تا این حد مجهول‌المغز؟ یک‌شنبه، از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۱۴:۱۵ توی دادسرا ول بودم. برای اینکه به من بگوید هنوز هم نفهمیده که گوشی دست چه کسی است و باید تحقیقات بیشتری انجام بشود… هااا! حتما! بعله! خنده‌دار هم هست. نگارنده‌ی این سطور انقدر از نتیجه‌‌ای که قوه‌ی قضاییه بدست آورده خوشحال و سرمست است که توی پوست خود نمی‌گنجد. انقدر راضی است که فکر می‌کند چیزهایی که توی دادسرا دیده همه‌اش توهم است. و باورش نمی‌شود که توی شعبه‌ی سوم اجرای احکام کیفری، مردی را درحال روپایی زدن با توپ چهل‌تیکه دیده است… فکر می‌کنم رسما کس‌خل شده‌ام که باورم شده یکی از کارمندهای دادسرا، مردی موقر، با کت و شلوار (البته کت‌اش را درآورده بود) توی ساعت اداری و توی دادسرای خارک روپایی می‌زد شاید به یاد زیدان؟…به هرکسی هم که دیده‌هایم را می‌گم باورش نمی‌شود. بعد یارو با خودش فکر می‌کند من اهل دود و دم و عرقیجات هم که نیستم. چطور توهمی به این قدرت زده‌ام؟ هی با خودش فکر می‌کند و به نتیجه‌ای نمی‌رسد. همه‌اش هم از این ناشی می‌شود که من جوان پاکی هستم….خوب بابا! دوباره خواستم لایی بکشم و بگم خوب هستم، نشد. همه فهمیدند که زِر می‌زنم. کامل اعتراف می‌کنم:

در بخش دود و دَم تجربه‌ای دارم. اعتراف می‌کنم که به قلیون عشق می‌ورزیدم. هنوز هم جایی توی قلبم دوستش دارم و به همه‌ی جوانان قلیونی می‌گم: درسته! فوق‌العاده است (چه فازیه که ترکش کردم؟) ولی حقیقتا آدم رو بگا می‌ده! یعنی حتا جلوتر از دنیا… سیگار هم، خوب تلخ است لامصب و حالم هنوز از مزه‌اش بد می‌شود. یکبار کشیدم و هنوز هم حالم را بهم می‌زند. حتا اگر هم مزه‌ی ایستک آلبالویی می‌داد باز هم سیگاری نمی‌شدم. اولی‌اش برای این است که هیچ‌وقت پول اندازه کافی دستم نبوده و نیست. دومی‌اش هم برای این است که من بشدت از بابایم مثل سگ می‌ترسیدم. نمی‌دانم الآن چه حسی بهش دارم، ولی این را می‌دانم که همیشه فاصله‌ی ایمنی را با او و با خدایش حفظ می‌کنم…. بخش عرقیجاتم هم خوب نیست. اعتماد ندارم به این چیز. یک‌ دیوار بی‌اعتمادی بین من و مشروبات الکلی وجود دارد که نمی‌دانم از کجا می‌آید. ولی کارش را بخوبی انجام داده و هر بار جلوی من را گرفته… لاجرم الآن بدنم پاک است و قبل‌تر هم پاک بود. که می‌رسم به شب ۱۲اُم فروردینِ سالِ ۸۷. و بخاطر حافظه‌ی محشرم نیست که این روز یادم می‌آید. بخاطر این است که فردایش قرار بود برویم چیتگر و خدا می‌داند من چقدر از این چیتگر روی‌مان بدم می‌آید. چقدر خاطره‌ی بد دارم. حتا دفعه‌ی دوم است که دارم اینجا از بدی‌های چیتگر می‌نویسم… هوووف! شبِ ۱۲اُم بود. توی تختم ولو بودم و داشتم یواش یواش به خواب فکر می‌کردم. درحال فکر کردن هم به آهنگی که منوچ برام گذاشته بود گوش ‌می‌دادم.(My last breath- Evanescence) … بعد یهو احساس کردم که واقعا دارم آخرین نفسم را می‌کشم. خواستم بلند شوم ولی دردی توی تمام قفسه‌ی سینه‌ام پخش شد که امان‌ام را برید. در حال تقلا بودم که داد زدم مااامااان… حالا که می‌بینم داد نزدم. بیشتر صدایم شبیه بچه گربه‌ای بود گرسنه. پس دفعه‌ی دوم میو بلندتری کردم و بعد مادرم پرید توی اتاق‌ام. گفتم سینه‌ام داره می‌ترکه! که خیلی درد داشت. بعد نشست کنارم. زنگ زد به بابایم که بیا بچه مُرد. تا بابایم برسد من آرام آرام زیر خرواری از پتو گم شدم. تمام بدنم می‌لرزید و مثل بابااِتی تمام دندان‌هایم با صدای تیکی تیکی بهم می‌خورد. خوب بابایم رسید. ببریمش درمانگاه، رفتیم. سوار ماشین شدیم و رفتیم. بابایم با تی‌شرت و من با کاپشن… از اینجا به بعد جالب است. رفتیم درمانگاه شهید‌شوریده، پیش دکتر پاداش. برای این اسم دکتر را می‌نویسم که بگم حقیقتا آدم بی‌شعور و نفهمی هستید جناب دکتر و مشخصا میل به این دارم که مدرکت را توی کونت بکنم. تیکی تیکی گویان افتادم روی تخت. حالا هر تکانی که می‌خورم درد سینه‌ام بیشتر می‌شود و هی هم سردتر می‌شوم. فشارم رسما بگا رفته. همینطور افتادم زیر دستگاه اکسیژن و بابام دارد براش تعریف می‌کند که این خواب بود و بعد یکهو اینطور شد و تا دیروز هم سالم بود به علی‌مرتضی. یک‌خورده که لرزم کم‌تر شد دکتر گفت کاپشن‌اش را دربیارید تا معاینه‌اش کنم. اعلام کردم که درحال سگ‌لرز هستم و اینکار را نکنید. برام پتو آوردند و دکترِ با گوشی. مثل آدم‌های متفکر ضربان قلبم را چک می‌کرد و با قیافه‌ی من می‌فهمم گفت این‌که چیزیش نیست. ببینم چی مصرف کردی؟… سکوت! اطمینانی که دکتر پاداش به عملی بودن من داشت فضا را خفه کرد. از زیر چشم بابام را می‌پاییدم و دیدم همینطور که موجِ اتهام به صورتم، به سرم و به بدنم می‌خورد، بابایم هم باخودش دارد به احتمال معتاد بودن من فکر می‌کند و شرافتم درشرف لکه‌دار شدن است. پس باید بگم اگر حال داشتم می‌زدم پس کله‌ی دکتر، طوری که مغزش از دماغ‌اش بیرون بزند و می‌گفتم خفه شو! ولی چون حال نداشتم گفتم:… راستش یادم نمیاد. بهرحال بعدش بابام هم ازم دفاع کرد و گفت دکتر بیشتر معاینه کن. ازم نوار قلب گرفت و باز هم با نگاهی سرشار از فهم گفت نخیر هیچی‌اش نیست. باز اگه شک دارید یه وقت دکتر قلب بگیرید ولی چیزی‌اش نیست. که خوب بعد از نیم‌ساعت دیگر چیزی‌ام نبود. حالم خوب شده‌ بود و پتو را کنار زده بودم و نه لرزی داشتم و نه دردی… جناب دکتر زحمت کشیدید که بجای درمان من فقط تشخیص اشتباه دادید و گذاشتید تا خودم خوب بشوم. ای دستت بشکنه!

القصه، رفتیم دکتر قلب. نیم‌ساعتی بین پیرمردها و پیرزن‌ها بودم که رفتم برای معاینه! خانوم دکتر بدون حتا نگاه کردن به نوارقلب، فقط با گوشی فهمید. آن‌وقت این مردک رسما معتادم کرد. ای تُف توی مدرکت، سگ‌پدر… در پایان باید اعلام کنم که پرولاپس دریچه‌ی میترال دارم و بله! اسمش باکلاس است و بعله! من انقدر بورژوا هستم که با اسم مرضم هم کلاس می‌ذارم.

نوشته شده در Uncategorized. بیان دیدگاه »
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.